همانا كه از آن شاذى رادى « 1 » نموذه هرچه داشت و پوشيذه بوذ بياران و فقرا شكرانه داذ و گفت : چون شب شذ جامه خواب لطيف گسترانيذم ، توقّع آنك مگر خذاوندگار دمى بيايذ بياسايذ كه از مكابدات عبادات « 4 » شب و سماعهاى روز و ناخوردن وجود مباركش چون لب ساغر لاغر گشته بوذ ؛ از ناگاه بيامذ ؛ فرموذ كه سراج الدين تو در جامه خواب درآ ! درآمذم و تا اوّل صباح بيذار مىغلطيذم به اميذ آنك شايذ كه بيايذ ؛ ديذم كه به نماز مشغول شذ و دير كشيذ ؛ فرياذى كردم كه اى سلطان دين ! يكدمه آسايشى نكنى ، صبح نزديكست و بنده از انتظار خذاوندگار مردم ؛ فرموذ كه سراج الدين اگر ما در خواب رويم چندين خفتگان بيچاره را كه چاره كنذ ؟ چه همه را به عهده رفتهايم تا از حق بخواهيم و بكمال برسانيم و از عقبات عقوبات برهانيم و بدرجات جنّات برسانيم ان شاء اللّه وحده العزيز و اين غزل را فرموذ كه
شعر « 14 » ( مجتث )
اگر تو كار نكردى و مفلسى از خير * بيا كه كار چو تو صذ هزار ما كرديم
و چون سراج الدين اين خبر را بياران رسانيذ سجدهكنان بجمعهم شكرها كردند
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 204 )Z84 آB76 آK146852 , I , H ; 713 , I , T
( 1 ) شاذى رادىZK: شادى را ذوقىB- -
( 4 ) عبادتZK: عبادتB- -
( 14 ) شعرKB: -Z