شعر ( رجز )
كعبه طواف مىكنذ بر سرِ كوى يك بتى * اين چه بتست اى خذا اين چه بلا و آفتى
ماهِ درست پيشِ او قرصِ شكسته بستهء * بر شكَرَش نباتها چون مگسيست زحمتى
جمله ملوكِ راهِ دين جمله ملايكِ امين * سجدهكنان كه اى صنم بهرِ خذاى رحمتى
اهلِ هزار بحر و كف گوهرِ عشق را صدف * ز آن سوى عزّت و شرف سخت بلندهمتى
اوست بهشت و حورِ خوذ شاذى و عيش و سورِ خوذ * در غلباتِ نورِ خوذ آه عظيم آيتى
بشنو اين خطاب را ساخته شو جواب را * ذرّه مر آفتاب را گشت حريف با بتى
اى تبريزِ مرحمت « 14 » شمسِ هزار مكرمت * گشته سخن سبو صفت بريم بىنهايتى
( 3 / 204 ) همچنان « 16 » فقير آن سرى ، فقيه سراج الدين تترى رحمة اللّه عليه كه از كبار ياران بوذ روايت كرد كه روزى حضرت مولانا مرا فرموذ كه حاضر باش كه امشب ترا در كنار خواهم گرفتن ؛
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 204 )Z85 بB78 آK145752 , I , H ; 613 , I , T
( 14 ) مرحمتK: محرمتZ- -
( 16 ) همچنانKB: الحكايةZ