شهر گذر مىكنذ ، فى الحال بر اسب نجيب سوار شذه در پى بهاء ولد روان شذ ، همانا كه غلامان خاص ملك فخر الدين را از وقوع حال اخبار كردند با سوارى چند در عقب عصمتى خاتون روان شذند و در نزديك « 2 » آقشهر ارزنجان « 4 » به حضرتش رسيذند و از اسبان خوذ پياده گشته زمين بوسيذند ؛ حضرت بهاء ولد دلداريها فرموذ و هر دو را بمريدى قبول كرد ؛ همچنان ملك فخر الدين بجدّ تمام بىحدّ لابها كرد كه به ارزنجان مراجعت نمايذ ، ممكن نشذ ؛ فرموذ كه اگر طالب و عاشق منيذ درين قصبه براى من مدرسهء بنا « 7 » كنيذ تا مدتى اقامت افتذ ؛ عليها در آقشهر ارزنجان جهت ايشان مدرسهء عمارت كردند و چهار سال تمام دران مدرسه درس عام مىفرموذند و ملكهء جهان ملازم خدمتش مىبوذ
( 1 / 18 ) همانا كه چون بتقدير مقدّر الامور و مفرّق الجمهور ملك فخر الدين و عصمتى خاتون وفات يافتند الى رحمة اللّه تعالى ؛ حضرت بهاء ولد از آن جايگاه منزل به منزل تا شهر لارنده كه از توابع قونيه است رسيذند و در آنجا از نوّاب سلطان اسلام « 13 » علاء الدنيا و الدين كيقباذ شخصى بوذ امير موسى نام كه سوباشى و حاكم آن ولايت بوذ ، چه مردى بوذ ، ترك و بهاذر و ساذهدل و طالب صادق ، شنيذ « 17 » كه چنين مردى از ملك خراسان مىرسذ « 18 » و دانست « 19 » كه اينچنين خور آسان به هر جائى نتابذ ، با تمامت شهريان و لشكريان « 20 »
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 / 18 )Z8 بB8 بK2081 . I , H ; 12 , I , T
( 2 ) نزديكB: نزديكىZK- -
( 7 ) بناZK: عمارتB- -
( 13 ) اسلامZKالاسلامB- -
( 17 ) شنيذZK: شنيذندB( 18 ) - - مىرسد : مىرسيدZK( 19 ) - - دانستZK: بدانستB- -
( 20 ) و لشكريانKZ: -B( 4 ) آقشهر ارزنجان : حالا در اناطولى بنام آقشهر جز به دو آقشهر قونيه شهرى ديكر موجود نيست ولى ممكن است كه يك ده صو شهرى كه نامشraskAاست همين قصبه باشد ( ر . ك . بهuzuvalik relrey n ? uksem edeyikr ? uT، ج 1 ، ص 36 ؛IE، ج 1 ، ص 323 آ )