از حضرت مولانا بيرون آمذ ياران از آن اشارت در قلق افتاذند كه آيا عاقبت ما چه خواهذ شذن ؟ و بسيار بگريستند ؛ حضرت مولانا فرموذ :
نى نى تا اين حدّ نيست ، مىخواستم كه امير عالم ما بكلّى تنبل نشوذ و نفس مكّار را كاهلى تعليم نكنذ و به قدر امكان در كوشش و جوشش باشذ كه حق تعالى مردم كاهلى و عاطل و اهل كسل را دوست نمىدارذ
شعر ( رمل )
دوست دارذ يار اين آشفتگى * كوششِ بيهوذه به از خفتگى « 8 » كافرم من گر زيان كردست كس
در رهِ ايمان و طاعت يك نَفَس « 9 » كارِ تقوى دارذ و زهد و صلاح * كه بذان باشذ به دو عالم فلاح
چه اگر آنچ مرا از رحمت بىنهايت معلوم شذه است اعلام دهم و افشا كنم و بخلق بگويم بكلّى از كار بمانند و هيچ نجنبند و گفت :
شعر ( مضارع )
تو امنِ مطلقى و بر نارسيذگان * اينست اعتقاد كه خوف و رجاستى
( 3 / 165 ) همچنان منقولست كه روزى حضرت مولانا در جماعتخانه با ياران همدم صحبتى كرده بوذ و يار ربّانى ربابى مىزذ و در سرّ رباب معرفت مىفرموذ ؛ از ناگاه شيخ المشايخ
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 165 )Z74 آB69 آK125822 , I , H ; 082 , I , T
( 8 ) دوست . . . خفتكى :NM، ج 1 ص 111 / 1819 ؛AM، ص 48 / 2
( 9 ) كافرم . . . نفس :NM، ج 1 ، ص 61 / 977 ؛AM، ص 26 / 19