گفت : ايشان خشنوذ شذ كه ديذه ناديذه آوردند ، اكنون نامباركست آن تبديل مثنوى و تحريف كلمهء انّا
نَحْنُ مُصْلِحُونَ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ
( 2 / 11 - 12 ) چنانست كه چنگال درنهاذند و اعضا و شكم فرومىتراشند به ناخن ، و گوشت را برمىدرّند ؛ آن دستار چنين مىبايذ ؛ چنين مىبايذ « 5 » ، اندرين كناره مىبايذ او « 6 » كه اينجاش استانيذ ، قادرست كه او را ماه كنذ و آن ماه را آفتاب كنذ و آن آفتاب را چيزى لطيفتر و نافعتر ، و اللّه اعلم
( 3 / 152 )
الحكاية
: همچنان كبار اخيار اصحاب روايت كردند كه خدمت امير يگانه ، مقبول الاولياء ، تاج الدين معتز الخراسانى رحمه اللّه كه « 9 » از خواصّ مريدان حضرت بوذ و اميرى معتبر و مردى بوذ صاحب خيرات و حبرت ؛ چه در ممالك روم مدارس و خوانق و دارالشفاء و رباطها بنياذ كرده است و حضرت مولانا از جميع امراى سلطان « 12 » او را دوستتر داشتى و بذو همشهرى خطاب كردى و آن روز كه مذكور در حضور مولانا تشريف داذى « 14 » اصحاب شاذيها كردندى و چون حضرت مولانا او را طالب صادق و مستسقى آب حيات و جلاب « 15 » معانى مىديذ در شرح حقايق معارف گرمتر مىشذ و اسرار غريب مىفرموذ ؛ مگر روزى بنا بر سيرت قديم خوذ به زيارت آمذه بوذ ؛ حضرت مولانا « 16 » فرموذ كه كسانى ( كه ) از هستى خوذ بكلّى نرستهاند و از خوذىء خوذ نگذشتهاند « 19 » و دم از عالم نيستى مىزنند مثالشان چنانست كه يكى در
هامش
( 3 / 152 )Z69 بB64 ب992 , I , H ; 162 , I , T
( 5 ) چنين مىبايذZ: -B- -
( 6 ) اوZكهB- -
( 9 ) رحمه اللّه كهZ: -B- -
( 12 ) سلطانZ: -B- -
( 14 ) داذىZ: كردىB- -
( 15 ) جلابB: جذابZ- -
( 16 ) مولاناZ: -B- -
( 19 ) نكذشتهاندB: نكذشتهZ