كنار تو بوذه باشذ و هماره با تو لاغها كنذ و طربانگيزيها نمايذ ، از ناگاه صورت را بگردانذ و بيايذ و ترا بعبع كنذ ، هيچ ازو بترسى ؟ گفتم : نى نترسم ؛ فرموذ كه آن محبوبى كه ترا بهغايت شاذان مىداشت و ازو در بسط بوذى و نشاط مىكردى هموست كه غمگينت مىدارذ و ازو مقبوض گشتهء ؛ همه اوست و ازوست و ازو فايض مىشوى
شعر « 6 » ( رمل )
گر لباسِ قهر پوشذ چون شرر بشناسمش * كو بذين شيوه برِ ما بارها مست آمذهست
پس چرا بىفائدهء غمناك مىشوى و در قبضهء قبض فرومىمانى
شعر ( رمل )
قبض ديذى چارهء آن قبض كن * زآنك سرها جمله ميرُويذ ز بُن
بسط ديذى بسط خوذ را آب ده * چون برآيذ ميوه با اصحاب ده
« 10 » فرموذ كه فى الحال حال بر من بگشت « 12 » و همچون گل تازه شگفته و منبسط شذم و چندانك عمر من بوذ ديگرى روى غم را نديذم و غمناك نشذم و اصلا غم دنيا در گرد « 14 » من نگشت و از غايت بسط با والدم انبساطى كرده گفتم كه « 15 » از مقامات و كرامات و درجات جملهء انبياء و اولياء عليهم السلام خبرها فرموذيذ و از بزرگى هر بزرگى نشانها باز نموذيذ امّا از عظمت و پاذشاهى خوذ هيچ نگفتيذ ؛ پذرم فرموذ كه بهاء الدين سهلگير ! نمىدانى كه
هامش
( 6 ) شعرZ: -B- -
( 12 ) بكشتZ: كشتB- -
( 14 ) در كردB: كردZ- -
( 15 ) كهZ: -B( 10 ) قبض . . . ده :NMج 3 ، ص ، 22 / 362 - 363 ؛AMص 201 / 14