شعر ( مجتث )
پرير عشق مرا گفت من همه نازم * همه نياز شو آن لحظهء كه ناز كنم
چو ناز را بگذارى همه نياز شوى * من از براىِ تو خوذ را همه نياز كنم
( 3 / 116 )
الحكاية
: « 4 » شيوخ اصحاب عظّم اللّه قدرهم چنان روايت كردند كه روزى حضرت مولانا در شرح حقيقت حقايق و اسرار غامض گرم شذه بوذ ؛ در عين آن حالت فرموذ كه حق تعالى در حقّ اهل روم عنايت عظيم داشت و به دعاى صدّيق اكبر مرحومترين جميع امّتاند ؛ بهترين اقاليم خطّهء « 8 » رومست ، امّا مردم اين ملك از عالم عشق مالك الملك و ذوق درون قوى بىخبر و بىمزه بوذند ؛ مسبّب الاسباب عزّ شانه و تعالى سلطانه لطيفهء فرموذه سببى از عالم بىسببى برانگيزانيذ ، ما را از ملك خراسان بولايت روم كشيذه اعقاب ما را درين خاك پاك مأوى داذ تا از اكسير لدنّى خوذ بر مسّ وجود ايشان نثارها كنيم تا بكلّى كيميا شوند و محرم عالم عرفان و همدم عارفان عالم گردند ؛ چنانك گفت
شعر ( رمل )
از خراسانم كشيذى تا بر يونانيان * تا درآميزم بذيشان تا كنم خوشمذهبى
« 16 » و چون مشاهده كرديم كه به هيچ نوعى به طرف حق مايل نبوذند و از اسرار الهى محروم مىماندند ، بطريق لطافت سماع و شعر موزون كه
هامش
( 3 / 116 )Z60 بB56091 , I , H ; 422 , I , T
( 4 ) الحكايةB: همچنانZ- -
( 8 ) خطهءZ: + رومB- -
( 16 )bمذهبىZ: + چنانك كفتB