بوجود واجبالوجودست ؛ پس ظرف نيز اوست و مظروف نيز اوست ، تا احاطت بر همهء موجودات لازم آيذ و هو
بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ
( 41 / 54 ) ؛ فى الحال درويش سر نهاذ و مريد شذ
( 3 / 31 ) همچنان نقلست كه روزى حضرت مولانا در دكّان شيخ صلاح الدين زركوب رضى اللّه عنه نشسته بوذ و ياران گرداگرد دكّان حلقه زذه بمعارف و اسرار مشغول شذه « 6 » بوذ ؛ ناگاه پيرمردى سينهكوبان و علالاكنان درآمذ و سر بقدم مولانا نهاذه زاريها نموذ و گفت : هفتساله فرزندكى داشتم و او را دزديذند ؛ چند روزست كه در طلب او « 9 » سر و پابرهنه « 8 » بيچاره شذهام « 7 » و نمىيابم ؛ همانا كه به حدّت تمام فرموذ كه عجب چيزيست ! تمامت عالميان خذا را « 10 » گم كردهاند و او را اصلا نمىجويند و طلب او نمىكنند و سينهكوبان « 11 » بر سر نمىزنند ، ترا چه شذه است كه سينهكوبى « 12 » مىكنى ؟ مردى « 13 » پير در هواى طفلكى خوذ را خراب و رسوا مىكنى ، چرا يكدم خالق عالم را نجوئى و ازو استعانت و استغاثت نخواهى تا يوسف گمشذه را يعقوبوار « 14 » بيابى ؛ فى الحال پير بيچاره سر نهاذه استغفار كرد و خوذ را پوشانيذن گرفت ؛ درين حالت بوذ كه از فرزند مفقود او خبر « 16 » داذند كه موجود شذ ؛ همانا كه آن روز چندانى خلايق عاشق و مريد شذند كه در شمار آيذ ؟
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 31 )Z34 آB32 آK8478 , I , H ; 811 , I , T
( 6 ) شذهBK: -Z- -
( 9 ) اوZK: وىB- -
( 8 ) سر و پابرهنهhZ: -BKZ- -
( 7 ) شذهامZK: شدمB- -
( 10 ) خذا راZK: حدار ( ! )B- -
( 11 ) كوبانZK: كويانB- -
( 12 ) كوبىZK: كويىB- -
( 13 ) مردىZK: مردB- -
( 14 ) يعقوبوارKZ: يعقوبوارهB- -
( 16 ) خبرZK: خبرىB