يكى به ديگرى مىگويذ كه يعنى به من « 1 » مىگوئى ، و اللّه و اللّه كه اگر يكى بگوئى هزار بشنوى ؛ خذاوندگار پيش آمذه « 2 » فرموذ كه نى نى ، بيا هرچه گفتنى دارى به من بگو ، كه اگر هزار بگوئى يكى نشنوى « 3 » ؛ هر دو خصم سر در قدم او نهاذه صلح كردند
( 3 / 27 ) همچنان مولانا شمس الدين ملطى رحمه اللّه روايت كرد كه روزى دانشمندى متبحر با شاگردان مستدل به زيارت حضرت مولانا آمذه بوذند ؛ مىخواستند كه بطريق استفسار و امّا بر سبيل امتحان سؤالها كنند و به همديگر گفته باشند كه عجبا مولانا را قسم عربيّتش چون باشذ ؟ چنانك استاذ ما در آن فن نظير خوذ ندارذ ؛ همانا كه چون به حضرت خذاوندگار زيارت كرده بنشستند ؛ بعد از آنك معارف بسيار و لطائف بيشمار فرموذ « 11 » ، حكايتى آغاز كرد كه مگر فقيهى ساذهدل با نحوى زيرك موافقت كرده بوذ ؛ از ناگاه بسر چاهى رسيذند كه خراب و يباب گشته بوذ ؛ فقيه آغاز كرد كه و بير معطّلة ( 22 / 45 ) بىهمزه گفت ؛ نحوى برنجيذ و گفت : و بئر بگو ، مهموز « 14 » بخوان فصيحتر بوذ ؛ « 15 » همچنان بحث فقيه و نحوى بهغايت دراز كشيذ و جهت همزهء اعلال نموذه تمامت كتب صرف « 16 » و نحو را ورق ورق مىكردند و از دلائل گفتن ملول شذند ؛ عاقبة الجدال اصلا بمنزلى و آباذانى نرسيذند و به تاريكىء شب مانده ، در عين آنك در بحث گرم شذه بوذند ، قضا را نحوى ما به چاهى مغ فروافتاذ ؛ از اندرون چاه بانگ و فرياذ مىكرد كه اى رفيق طريق و اى فقيه شفيق « 20 » حسبة للّه تعالى مرا ازين چاه مظلم برهان ،
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 27 )Z32 بB31 آK8048 , I , H ; 211 , I , T
( 1 ) به منBZ: با منK- -
( 2 ) آمذهZB: آمدK- -
( 3 ) نشنوىBK: شنوىZ- -
( 11 ) فرموذBZ: فرموذهZK- -
( 14 ) مهموزZB: به همزهK- -
( 15 ) بوذZB: كردذK- -
( 16 ) صرفZBنحوK- -
( 20 ) شفيقZK: سفيقB