مشغول گشته ، مدحهاى بىنهايت فرموذ و خدمت مقبول الاقطاب بدر الدين ولد مدرّس رحمه اللّه كه از اكابر كمّل « 2 » اصحاب بوذ ، در آن حالت آهى بكرد و گفت : زهى خيف ، زهى دريغ ؛ مولانا فرموذ كه چرا حيف و چه حيف و اين حيف بر كجاست و موجب حيف چيست و حيف در ميان ما چه كار دارذ ؟ بدر الدين شرمسار گشته سر نهاذ و گفت : حيفم بر آن بوذ كه خدمت حضرت مولانا شمس الدين تبريزى را درنيافتم و از حضور پرنور او مستفيد و بهرهمند نگشتيم و همهء تأسف و تلهّف بنده بذآن سبب بوذ ؛ همانا كه حضرت مولانا ساعتى عظيم خاموش گشته هيچ نگفت ؛ بعد از آن فرموذ كه اگر به خدمت مولانا شمس الدين تبريزى عظّم اللّه ذكره نرسيذى ، به روان مقدّس پذرم به كسى رسيذى كه در هر تاى « 11 » موى او صذ هزار شمس تبريزى آونگانست و در ادراك سرّ سرّ او حيران
شعر ( رمل )
شمسِ تبريزى كه شاه و « 14 » دلبرست * با همه شاهنشهى جاندارِ ماست
اصحاب شاذيها كردند و سماع برخاست و حضرت مولانا اين غزل را آغاز فرموذ « 16 »
شعر ( منسرح )
گفت لبم ناگهان نامِ گل و گلستان * آمذه « 18 » آن گلعذار كوفت مرا در دهان
. . . . . . . . . .
هامش
( 2 ) كملZB؛ -K- -
( 11 ) تاىZ: تارBK- -
( 14 )aوK: -ZB- -
( 16 ) فرموذZB: + كهK- -
( 18 )bآمذهK: آمدZB