گور [ 1 ] و باقى نسب به سلسله نسب بهرام پيوسته است . ولى ابن مسكويه آنان را از فرزندان يزدگرد پسر شهريار آخرين پادشاه ايران مىداند .
حقيقت اين است كه اين نسب ساختگى است و كسانى از پى آن مىروند كه از طبايع انساب بىخبرند . اگر نسب ايشان را در ديلم خللى بود نمىتوانستند اين سان بر آن قوم رياست يابند . از ديگر سو انساب هنگامى دستخوش اختلاف مىشوند ، يا بعضى از افراد سلسله مجهول مىمانند كه از ملتى به ملتى و از قومى به قومى منتقل گردد ، آن هم در طول اعصار و از ميان رفتن نسلها و گذشت زمانهاى دراز ، و حال آنكه ميان ايشان و يزدگرد بيش از سيصد سال فاصله در پادشاهى نيست و آن از هفت يا هشت نسل تجاوز نمىكند و اين مدت آنچنان دراز نيست كه سبب مجهول ماندن انساب شود . و اگر بگوييم كه اينان از نسل پادشاهان ايران بودهاند ، نمىتوانستند بر ديلم رياست نمايند . پس شكى نيست كه اين نسبنامه مجعول است و خدا بدان داناتر است .
اما آغاز كارشان : اينان در نسب و اوضاع و احوال از مردم ميانه حال ديلم بودند .
در اخبارشان آمده است كه پدرشان ابو شجاع مردى بينوا بود . در خواب ديد كه بول مىكند و از ذكر او آتشى عظيم بيرون آمد كه همهء جهان را روشن نمود و تا آسمان فرا رفت . سپس به سه شعبه شد و هر شعبه به شعبههاى ديگر تقسيم گرديد و سراسر جهان را بگرفت و مردم در برابر آن شعبهها خاضع گرديدند . خوابگزارى خواب او را چنين تعبير كرد كه او را سه پسر است و اين پسران روى زمين را مالك مىشوند و نامشان در آفاق بالا مىرود چنان كه آن آتش همهء آفاق را گرفته بود . و به قدر آن شعبهها فرزندان خواهند داشت همه پادشاه .
ابو شجاع از سخن آن خوابگزار در شگفت شد و انكارش كرد زيرا ايشان مردمى ميانه حال بودند و از مال دنيا بهرهاى چندان نداشتند . خوابگزار پرسيد اين فرزندان چه وقت متولد شدهاند ؟ او را گفتند كه چه وقت . خوابگزار منجم بود ، طالع آنان بديد و حكم كرد كه در طالع هر سه پادشاهى مىبيند . پس او را به وعده دلخوش كردند و باز گرديد .
چون سرداران ديلم به اطراف پراكنده شدند و صاحب متصرفات گرديدند ، چون ليلى بن نعمان و ماكان و اسفار و مرداويج ، با هر يك از ايشان جماعتى هم از ديلم همراه گرديد .
بعضى رياست داشتند و برخى از اتباع بودند . پسران بويه هم در زمرهء ياران ماكان و سرداران سپاه او در آمدند . چون كار ماكان روى در پريشانى نهاد و مرداويج پى در پى او را در طبرستان و جرجان شكست داد و او به نيشابور افتاد ، پسران بويه قصد آن كردند كه از او جدا شوند . پس از او اجازت خواستند و گفتند : از آن رو از تو جدا مىشويم كه اندكى بار دوش تو سبك گردد و چون كارت به صلاح آمد ما نيز به نزد تو باز مىگرديم . پسران بويه
هامش
[ ( 1 ) ] متن : هراهم جور .