شد ، علاء الدين سپاهيانش را گرفت كه از قلعه بيرون روند و به يلدوز از پشت سر حمله كنند ولى هيچ يك از لشكريانش به فرمانش گوش ندادند . چون در قلعه گشوده شد ] سليمان بن سيس [ 1 ] غورى از قلعه بيرون آمد و نزد غياث الدين محمود به فيروزكوه آمد . غياث الدين او را اكرام كرد و امير سراى خود گردانيد . اين واقعه در ماه صفر سال 603 اتفاق افتاد .
يلدوز برفت و با جلال الدين مصاف داد و منهزمش ساخت و اسيرش نمود و به غزنه بازگرديد . آنگاه علاء الدين را تهديد كرد كه اگر قلعه را تسليم نكند همهء اسيران را خواهد كشت ، و چهار صد تن را نيز بكشت . علاء الدين نزد او كس فرستاد و امان خواست . يلدوز امانش داد . چون از قلعه بيرون آمد وزيرش عماد الملك را بگرفت و بكشت و فتحنامه به غياث الدين نوشت .
عصيان عباس در باميان سپس بازگشت او به اطاعت
چون علاء الدين و جلال الدين در غزنه اسير شدند خبر به عمشان عباس كه در باميان بود رسيد . وزير پدرشان نيز با او بود . وزير نزد خوارزمشاه رفت و از او عليه يلدوز يارى خواست تا آن دو برادر را از اسارت برهاند . چون وزير برفت عباس فرصت را مغتنم شمرد و قلعه را بگرفت و اصحاب جلال الدين و علاء الدين را بيرون راند . چون وزير بشنيد بازگرديد و قلعه را در محاصره گرفت . او مردى مطاع بود . از زمان بهاء الدوله در ملك او دستى گشاده داشت . چون جلال الدين از اسارت آزاد شد و به باميان رسيد با وزير ديدار كرد و نزد عباس كس فرستادند و از او دلجويى كردند تا دست از عصيان برداشت و از قلعه فرود آمد و گفت او را قصد آن بوده كه آن قلعهها را از تعرض خوارزمشاه حفاظت نمايد .
استيلاى خوارزمشاه بر ترمد سپس طالقان
چون خوارزمشاه بلخ را از عماد الدين عمر بن حسين غورى بستد ، از آنجا روانهء ترمد شد . پسر عماد الدين صاحب ترمد در آنجا بود . نخست محمد بن على بن بشير را نزد او فرستاد و گفت كه پدرت عماد الدين پس از تسليم بلخ در زمرهء اهل دولت من در آمد و من او را با اكرام بسيار به خوارزم فرستادم و اقطاعش دادم [ و اينك تو نيز مرا چون برادرى ] .
[ محمد بن على بن بشير با اين سخنان او را بفريفت ] او نيز كه مىديد از يكسو در محاصرهء ختا است و از ديگر سو يلدوز يارانش را در بند كشيده است سر تسليم بر زمين نهاد و امان خواست . خوارزمشاه ترمد را بستد ولى صلاح در آن ديد كه آن را به ختابيان واگذارد تا خراسان را نيك در ضبط آرد ، سپس بازگردد و آن را باز پس ستاند .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : بشير .