تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
كه نزد غياث الدين محمود فرستاده است بازگردد تا بر او شورش نكنند . چون بر علاء الدين غلبه يافت و قلعه را در تصرف آورد ، استبداد آشكار كرد و بر تخت قرار گرفت . علاء الدين و جلال الدين لشكر گرد آوردند و از باميان به غزنه راندند . يلدوز نيز لشكر خود را براى مقابله با آنان بسيج نمود . چون نبرد درگرفت علاء الدين و جلال الدين سپاه او را در هم شكستند و به كرمان منهزمش نمودند . گروهى از لشكريان از پى او رفتند تا او را از ورود به كرمان باز دارند ، ولى يلدوز بر آنان غلبه يافت و به كرمان در آمد و اموالى را كه در آنجا داشت به ميان سپاهيانش تقسيم نمود . علاء الدين و برادرش به كرمان [ 1 ] رفتند و آنجا را در تصرف آوردند . [ و مردم را امان دادند . آهنگ آن داشتند كه به غزنه آيند و آنجا را تاراج كنند ] مردم شهر نزد مجد الدين - بن الربيع آمدند تا نزد آن دو برادر شفاعت كند كه از غارت شهر منصرف شوند . اين مجد الدين مدرس نظاميه بود و از سوى خليفه نزد شهاب الدين آمده بود و به هنگام قتل او حضور داشت . مجد الدين در غزنه اقامت گزيده بود . نزد علاء الدين و جلال الدين شفاعت كرد و مردم آرامش يافتند . علاء الدين و برادرش به غزنه بازگشتند و اموال و خزاين شهاب الدين كه يلدوز از مؤيد الملك به هنگام حمل جنازهء شهاب الدين گرفته بود ، با آنان بود . در غزنه بر سر تقسيم آن خزاين و نيز وزارت مؤيد الملك ميان دو برادر خلاف و مشاجره افتاد . آن سان كه مردم از اينكه به اطاعتشان گردن نهاده بودند پشيمان شدند . جلال الدين همراه با عباس به باميان رفت و علاء الدين در غزنه ماند . وزيرش با سپاهيان و مردم روشى ناپسند پيشى گرفت و اموال رعيت را تاراج كرد به حدى كه كنيزان صاحب فرزند ( ام ولد ) را مىفروختند و آنان گريه و زارى مىكردند و كس به اشك چشمشان نمىپرداخت . در اين حال يلدوز با جماعات ترك و غز و غورى به غزنه بازآمد . [ نخست به كلوا رسيدند . آنجا را تصرف كردند و جماعتى از غوريان را كشتند . منهزمين غورى روى به كرمان نهادند . يلدوز بر سر ايشان تاخت . و بر مقدمه ] يكى از مماليك شهاب الدين به نام اى دكز [ 2 ] را با دو هزار سپاهى روان داشت . او كرمان را بگرفت . يلدوز از پى او بيامد و اى دكز را به سبب ستمى كه بر مردم روا داشته بود سرزنش كرد و خود كرمان را در ضبط آورد و به مردم نيكى نمود . اين خبر به علاء الدين كه در غزنه بود رسيد . وزيرش را نزد جلال الدين به باميان فرستاد ، سپاهيان غور از باميان رفته بودند و به غياث الدين محمود پيوسته بودند . در آخر سال 602 يلدوز به غزنه رسيد و آنجا را بگرفت . علاء الدين به قلعه پناه برد . يلدوز مردم را آرامش بخشيد و ايمنى داد پس قلعه را در محاصره گرفتند . خبر به يلدوز رسيد كه جلال الدين با سپاه خود مىآيد . [ يلدوز بيامد كه راه بر او ببندد . چون او دور
هامش
[ ( 1 ) ] متن : غزنه [ ( 2 ) ] متن : ايدكن .