هند بود . سلطان شاه هرات را در محاصره داشت . از روبرو شدن با دشمن سر باززد و محاصره از شهر برداشت و به مرو بازگرديد و در راه كه مىرفت همه جا آشوب و قتل و غارت به راه مىانداخت . سلطان شاه بار ديگر نامهاى تهديد آميز به غياث الدين نوشت . غياث الدين برادر خود شهاب الدين را از هند فراخواند . او نيز شتابان بيامد و همه عازم خراسان شدند .
سلطان شاه لشكرى گرد آورد و به طالقان [ خراسان ] فرود آمد و ميان او و غياث الدين رسولان به آمد و شد پرداختند . عاقبت كار بر آن قرار گرفت كه غياث الدين ، پوشنج و بادغيس را به سلطان شاه دهد . شهاب الدين خواستار صلح بود و غياث الدين خواستار جنگ بود ولى بر فرمان برادر گردن نهاد . در پايان كار كه از سوى سلطان شاه رسولان آمدند تا پيمان نامه بنويسند ، [ به ناگاه مجد الدين ] العلوى [ الهروى كه از خواص غياث الدين بود ] گفت كه اين كار هرگز صورت نبندد و غياث الدين را از پذيرفتن آن پيمان باز داشت . غياث الدين به ناچار سپاه خود را فرمان جنگ و حركت به سوى مرو الرود داد .
دو لشكر برهم زدند و سلطان شاه منهزم گرديد و با بيست سوار به مرو داخل شد . چون خبر شكست سلطان شاه به برادرش رسيد لشكر براند تا او را از عبور از جيحون باز دارد .
سلطان شاه نيز از بيم او از جيحون به يكسو شد و آهنگ ديدار غياث الدين نمود . غياث الدين نيز او را اكرام كرد و يارانش را نيز گرامى داشت . برادرش علاء الدين تكش به غياث الدين نامه نوشت و خواستار تسليم او گرديد . و به نايب غياث الدين ، در هرات نيز نامهاى تهديد آميز نوشت . غياث الدين به خشم آمد و به خوارزمشاه نوشت كه من بى پناهى را پناه دادهام و اينك او بلاد خود و ميراث پدرش را طلب مىكند و بايد ميان دو برادر صلح منعقد شود .
غياث الدين افزون بر اينها از علاء الدين خوارزمشاه خواست كه به نام او در خوارزم خطبه بخوانند و خواهر خود را به شهاب الدين دهد .
علاء الدين تكش به هم بر آمد و نامهاى همه وعيد و تهديد بنوشت . غياث الدين همهء لشكر خود را همراه با سلطان شاه به خوارزم فرستاد و از مؤيد صاحب نيشابور [ كه پسرش طغان شاه دختر غياث الدين را به زنى داشت ] يارى طلبيد و در انتظار يارى اينان نشست .
علاء الدين تكش كه براى روبرو شدن با برادرش سلطان شاه و لشكر غور سپاه بيرون آورده بود ، از آن ترسيد كه مبادا چون خوارزم را خالى گذارد آنان به خوارزم درآيند ، از اين رو بار ديگر به خوارزم باز گرديد و اموال خود را برداشت و به سوى ختا رفت . [ در اين احوال سلطان شاه در آخر رمضان سال 589 از دنيا برفت . چون خوارزمشاه تكش بشنيد به خوارزم بازگرديد ] . آنگاه رسولى نزد غياث الدين فرستاد و خواستار صلح شد و گفت كه دختر خود به او خواهد داد . [ خوارزمشاه با رسول خود جماعتى از فقهاى خراسان و علويان را نيز همراه كرد ] اينان زبان به موعظه گشودند و او را از خدا بترسانيدند و به او خبر دادند
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 577
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٧٧