و به طغرلبك پيوست .
چون سلطان مسعود قدرى بياسود و از كار خوارزم و خانيه بپرداخت ، سباشى [ 1 ] حاجب را به نبرد طغرلبك فرستاد . سلطان بدين راضى نشد و خود نيز از بلخ در حركت آمد و به سرخس نزول نمود . سلجوقيان از روبرو شدن با او سرباز زدند و به بيابان ميان مرو خوارزم راندند . سلطان مسعود از پى ايشان برفت و در ماه شعبان همان سال به آنان رسيد و لشكرشان را سخت درهم شكست . سلجوقيان قدرى واپس نشستند و بار ديگر حمله كردند . اين بار نيز مغلوب لشكر سلطان شدند و هزار و پانصد كشته دادند و به درون بيابان گريختند .
مردم نيشابور نيز بر آن دسته از آنان كه در نيشابور بودند بشوريدند و بسيارى را كشتند و باقى از پى ياران خود به بيابان گريختند .
سلطان مسعود به هرات رفت تا بار ديگر سپاه تجهيز كند و از پى آنان رود . در اين حال خبر آوردند كه طغرلبك به استوا [ 2 ] رفته تا زمستان را در آنجا بگذراند و بدين خيال كه برف و سرماى زمستان ، سلطان مسعود را از تعقيب او باز خواهد داشت ، دل آسوده شد . سلطان مسعود بر - خلاف پندارش از پى او لشكر راند . طغرلبك به طوس رفت و در كوههاى آن نواحى مكان گرفت و چون از نزديك شدن لشكر سلطان خبر يافت از آنجا به نواحى ابيورد [ 3 ] رفت .
چون غزان از طوس رفتند ، سلطان مسعود آهنگ يكى از كوههاى آن ديار نمود . زيرا جماعتى از مردم طوس با آنان همدستى كرده بودند و اينك كه غزان رفته ، اينان به آن كوهها پناه برده بودند . سلطان لشكر بر سر ايشان راند . آن گروه چون لشكر سلطان را ديدند همهء اموال و متاع خويش رها كرده در شكاف كوهها پنهان شدند . سپاهيان سلطان همهء آن اموال و امتعه به غنيمت گرفتند . سلطان خود با لشكريانش از كوه فرا رفت . بسيارى از سپاهيانش در درهها و تنگناهاى كوهها از سرما هلاك شدند . عاقبت بر قلهء كوه بر آنان دست يافت و همه را هلاك كرد . آنگاه در ماه جمادى الاول سال 431 به نيشابور بازگشت تا در آنجا استراحت كند و چون فصل بهار آيد از پى سلجوقيان راهى بيابان خوارزم شود .
چندى بعد ، طغرلبك و يارانش از بيابان بازگشتند . سلطان مسعود رسولانى با وعيد و تهديد نزد او فرستاد . گويند كه طغرل به كاتب خود گفت : برايش بنويس : « قل اللهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء » الخ - و بر آن هيچ ميفزاى . چون نامهء طغرلبك به سلطان رسيد نامهاى ملاطفت آميز به او نوشت و خلعتها فرستاد و فرمان داد كه به سوى آمل الشط در كنار جيحون حركت كند . و نسا را به او اقطاع داد و دهستان را به داود و فراوه [ 4 ] را به بيغو و هر يك را به عنوان دهقان سرافراز فرمود ، ولى فرزندان سلجوق اين هدايا را نپذيرفتند و به قول او اعتماد نكردند و بر فتنه و فساد خود بيفزودند .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : سباسى
[ ( 2 ) ] متن : استراباد
[ ( 3 ) ] متن : رى
[ ( 4 ) ] متن : بداره .