خلع امير منصور بن نوح و امارت برادرش عبد الملك
چون امير منصور بن نوح براى دفع محمود بن سبكتكين از نيشابور ، عازم خراسان شد بكتوزون براى ديدار با او بيامد . اين ديدار در سرخس دست داد . ولى آنچنانكه اميد مىداشت عذرهاى او مورد قبول امير منصور واقع نشد . آنگاه شكايت اين ماجرا به فايق برد ، ديد فايق را از امير منصور شكايت چند برابر اوست و در آنجا پس از مدتى نجوا تصميم به خلع او و امارت برادرش عبد الملك بن نوح گرفتند . جماعتى از اعيان لشكر نيز با آن دو هماواز شدند ، پس منصور بن نوح را بگرفتند و چشمانش را ميل كشيدند . اين واقعه در سال 389 پس از بيست ماه حكومت او اتفاق افتاد . آنگاه عبد الملك را كه پسرى خردسال بود به جاى او نشاندند .
محمود چون اين خبر بشنيد عمل آن دو را نكوهش كرد و به طمع استيلا بر سراسر قلمرو سامانى در حركت آمد .
استيلاى محمود بن سبكتكين بر خراسان
محمود بن سبكتكين لشكر به سوى فايق و بكتوزون برد . عبد الملك بن نوح كه كودكى خردسال بود نيز با آنان بود . از اين سو لشكر در حركت آمد و دو سپاه در مرو به سال 389 مصاف دادند .
محمود آنان را شكست داد و منهزم نمود . عبد الملك و فايق خود را به بخارا رسانيدند و بكتوزون به نيشابور رفت و ابو القاسم بن سيمجور راهى قهستان گرديد . محمود آهنگ نيشابور نمود . چون به طوس [ 1 ] رسيد بكتوزون به جرجان گريخت . محمود ، ارسلان جاذب [ 2 ] را از پى او فرستاد . چون بكتوزون وارد جرجان شد ارسلان بازگرديد . محمود او را در طوس نهاد و خود به هرات رفت . از آن سو بكتوزون به نيشابور رفت و آنجا را در تصرف گرفت . چون محمود باز گرديد ، او نيز از نيشابور رفت و بر سر راه خود مرو را تاراج كرد و به بخارا شد . محمود در نيشابور استقرار يافت و نشان پادشاهى آل سامان از آنجا برافكند و به نام القادر باللّه عباسى خطبه خواند و خواست كه از مقر خلافت او را فرمانروايى خراسان دهند . خليفه نيز بپذيرفت و براى او منشور و خلعت فرستاد .
[ آنگاه محمود سپهسالارى خراسان را به برادر خود نصر داد و او را ] در نيشابور كه پيش از اين مستقر آل سيمجور بود فرود آورد ، و خود به بلخ رفت ، آنجا مستقر پدرش بود .
همهء فرمانروايان اطراف خراسان سر به اطاعت او نهادند ، چون آل فريغون [ 3 ] و فرمانروايان جوزجان و شار [ 4 ] فرمانرواى غرشستان [ 5 ] و آل مأمون در خوارزم .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : طرسوس
[ ( 2 ) ] متن : الحاجب
[ ( 3 ) ] متن : افريقون
[ ( 4 ) ] متن : شاه .
[ ( 5 ) ] متن : غرسيان .