به سمرقند آورد و از آنجا فايق الخاصه [ 1 ] را به بخارا گسيل داشت . منصور بن نوح از اين خبر پريشان خاطر شد و از بخارا بگريخت و از جيحون بگذشت و فايق الخاصه به بخارا درآمد و به مردم اعلام كرد كه به خدمت امير منصور آمده است . مشايخ بخارا اين خبر به امير منصور بردند و او راهى بخارا شد و پس از آنكه از فايق پيمان گرفتند ، به شهر داخل شد .
فايق زمام كارهاى او به دست گرفت و بكتوزون را به امارت خراسان فرستاد .
سبكتكين در ماه شعبان همين سال ( 387 ) مرده بود و ميان پسرانش اسماعيل و محمود بر سر ميراث پادشاهى پدر اختلاف افتاده بود . بكتوزون فرصت مغتنم شمرده و در ايام فتنه بر خراسان مستولى شده بود .
بازگشت ابو القاسم بن سيمجور به خراسان و نوميد شدن او
پيش از اين از رفتن ابو القاسم بن سيمجور [ 2 ] برادر ابو على به جرجان و درنگ او در آن ديار سخن گفتيم . و گفتيم كه چون فخر الدوله مرد نزد پسرش مجد الدوله ماند ، در اين هنگام ياران پدرش گرد او را گرفتند . فايق از بخارا به او نامه نوشت و او را عليه بكتوزون برانگيخت و او را فرمان داد كه آهنگ خراسان كند و بكتوزون را از خراسان براند و اين به سبب خصومتى بود كه ميان آن دو بود . پس ابو القاسم بن سيمجور از جرجان به سوى نيشابور آمد . نخست گروهى را به اسفرايين فرستاد و آنجا را از دست ياران بكتوزون بستد .
در اين احوال رسولانى از دو سو به آمد و شد پرداختند تا ميانشان صلح افتاد و يكى دختر ديگرى را به زنى گرفت . و بكتوزون به نيشابور بازگرديد .
عصيان محمود بن سبكتكين و تصرف او نيشابور را
چون محمود بن سبكتكين از فتنهاى كه ميان او و برادرش اسماعيل افتاده بود فراغت يافت و بر كشور غزنين استيلا يافت و به بلخ باز گرديد ، بكتوزون را والى خراسان يافت . پس نزد منصور بن نوح كس فرستاد و مراتب خدمتگزارى خويش بازنمود و خواستار امارت خراسان شد . منصور بن نوح از برآوردن اين خواهش عذر خواست ، ولى ترمد و بلخ و هر چه آن سوى بلخ بود چون بست [ و هرات ] را به او واگذاشت اما محمود خرسند نشد و بار ديگر خواستهء خويش تكرار كرد ، باز هم امير منصور بن نوح به او پاسخ نداد . محمود به - نيشابور راند . بكتوزون از آنجا برفت و محمود در سال 388 نيشابور را بگرفت . چون امير منصور بن نوح اين خبر بشنيد از بخارا به مرو الرود رفت و در آنجا درنگ كرد .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : فايق و الخاصه
[ ( 2 ) ] متن : بكثرزون .