تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
و ميان او و ممهد الدوله نيز صلح افتاد و به فرمان او گردن نهاد . نيز با روميان روابطى نيكو بر قرار كرد و صاحب مصر را از خود خشنود ساخت و با همهء پادشاهان عقد مودت بست ، اين امور سبب شد صيت شهرتش در همه جا پراكنده شود .

كشته شدن ممهد الدولة بن مروان و امارت برادرش ابو نصر

ممهد الدوله در ميافارقين بود . سردار او شروه زمام اختيار او را به دست داشت . اين - شروه را غلامى بود كه رياست شرطه را به او داده بود و ممهد الدوله را از او خودش نمىآمد و قصد قتلش را داشت ولى به سبب تعلق او به شروه در كشتن او تعلل مىكرد . چون غلام خبر يافت كوشيد تا ميان ممهد الدوله و شروه دشمنى افكند . آن سان كه چون ممهد الدوله داخل شد ، شروه بر جست و او را به قتل رسانيد . اين واقعه در سال 402 اتفاق افتاد . پس از كشته شدن ممهد الدوله ياران و نزديكان او را يك يك دستگير كرد و چنان نمود كه اين كارها را به فرمان ممهد الدوله مىكند . سپس به ميافارقين رفت . مردم شهر پنداشتند كه ممهد الدوله است ، دروازه را گشودند و او شهر را در تصرف آورد . آنگاه به صاحبان قلعه‌ها از زبان ممهد الدوله نامه نوشت و همه را فرا خواند . در ميان صاحبان قلاع يكى بود به نام خواجه ابو القاسم صاحب ارزن الروم . او به ميافارقين رفت ولى قلعه را به كسى تسليم ننمود . در راه از قتل ممهد الدوله خبر يافت . از راه به ارزن الروم باز گرديد و ابو نصر بن مروان را از دژ اسعرد آزاد كرد و او را نزد پدرش مروان بياورد . مروان نابينا شده بود و خود با زنش بر سر گور پسرشان ابو على مقيم شده بودند . خواجه او را نزد پدر آورد و نزد پدر و گور برادر سوگندش داد كه عدل پيشه كند . او ارزن را بگرفت . شروه از ميافارقين به اسعرد كس فرستاد و ابو نصر را طلب داشت . دانست كه به ارزن رفته . شروه دريافت كه در كار خود شكست خورده است . ابو نصر ديگر بلاد ديار بكر را بگرفت . او را نصر الدوله [ 1 ] لقب دادند . مدت حكومتش به درازا كشيد ، مردى نيك سيرت بود ، دانشمندان از اقطار آفاق به ديدارش مىآمدند . از كسانى كه نزد او آمدند يكى ابو عبد اللّه الكازرونى بود كه وجود او سبب انتشار مذهب شافعى در ديار بكر گرديد . شاعران نيز آهنگ او كردند و در مدح او قصايد پرداختند و صلات و جوايز كرامند گرفتند . در عهد او مرزها امن و رعايا در نيكوترين حال بودند . و اين وضع ببود تا مرگش فرا رسيد .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : نصير الدوله .