براى او فرستاد . عيسى نيز جامه سياه كرد [ بدان اميد كه شام در دست او خواهد بود ] و بردن آن مال را نيز انكار نمود . آنگاه معتمد اناجور را در سال 275 با سپاهى از بغداد به سوى او فرستاد [ در اين نبرد سپاه عيسى شكست خورد و او خود به ارمينيه گريخت و اناجور بر دمشق مستولى گرديد ] .
احمد بن طولون به اسكندريه رفت . برادرش موسى نيز در خدمت او بود . اين موسى همواره سر نافرمانى داشت و مىپنداشت كه برادرش حق او را ادا نمىكند ، تا روزى سخنان درشت بر زبان آورد . ابن طولون نيز او را بگرفت و تبعيد نمود و كاتب خود اسحاق بن يعقوب را به زندان كرد و او را متهم ساخت كه راز او را با برادرش در ميان نهاده است . موسى به عزم حج بيرون آمد و از مكه به عراق رفت و از برادر خود به نيكى ياد كرد .
موفق نيز او را بنواخت و عطا داد .
الموفق روانهء نبرد صاحب الزنج گرديد . ناحيهء شرقى بلاد خليفه پر آشوب شد و واليان در فرستادن اموال تعلل ورزيدند . الموفق از تنگدستى شكايت به خليفه المعتمد برد . در اين احوال ابن طولون براى او اموالى مىفرستاد تا او را از خود خشنود سازد . الموفق نحرير خادم المتوكل على اللّه را نزد ابن طولون فرستاد تا او را وادارد كه اموال و امتعه و بردگان و اسبان را براى او فرستد . همچنين توطئهاى كرده بود تا ابن طولون را دستگير كرده به زندان اندازد . اما او از توطئه آگاه گرديد و بعضى از سران سپاه خود را كه در اين امر دست داشتند بكشت و باقى را عقوبت كرد و نحرير را با دو هزار هزار و دويست هزار دينار همراه مردى در خور اعتماد نزد اناجور صاحب شام فرستاد .
چون ابن طولون با نحرير چنان كرد الموفق به موسى بن بغا نامه نوشت كه ابن طولون را از مصر به كنارى زند و مصر را به اناجور دهد . موسى بن بغا به اناجور نوشت كه مصر را از احمد بن طولون بستاند ولى اناجور عذر آورد كه او را با احمد ياراى مقاومت نيست .
موسى بن بغا با سپاه در حركت آمد كه مصر را به اناجور تسليم كند . چون به رقه رسيد و احمد خبر يافت بسيج نبرد با او كرد ، موسى رقه را پايگاه ساخت و سلاح و ذخاير در آن گرد آورد و ده ماه در آنجا درنگ كرد . ولى سپاهيان بر او بشوريدند و خواستار ارزاق و مواجب خود شدند . كاتبش موسى بن عبيد اللّه بن وهب از بيم آشوبگران پنهان شد . پس از چندى باز گرديد و در سال 264 درگذشت .
الموفق نامهاى به ابن طولون نوشت و او را از اينكه در ارسال اموال تعلل مىكند و هر بار هم كه مىفرستد چيزى نيست كه به كار آيد ، سخت ملامت كرد و تهديد نمود . ابن طولون نيز پاسخى ناهموار و درشت داد و گفت كه اين ناحيه از آن جعفر بن المعتمد است نه از آن تو . الموفق اين سخن نگاه داشت و از المعتمد على اللّه خواست كه نواحى ثغور را به كسى دهد كه از عهدهء ضبط آن برآيد و او را به ابن طولون اعتمادى نيست زيرا چنان كه
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 428
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٢٨