را به بغداد خوانده بود تا از او دفاع كند ؛ ولى دبيس از ماندن در بغداد ملول شده به شهر خود باز گشت .
بساسيرى و قريش و وزير آل بويه ، ابو الحسن بن عبد الرحيم در يك سمت بغداد فرود آمدند و عميد العراق با سپاه خود در برابر بساسيرى جاى گرفت و رئيس الرؤسا وزير خليفه در برابر ديگران .
بساسيرى در مساجد جامع بغداد به نام المستنصر صاحب مصر خطبه خواند و فرمان داد در اذان « حى على خير العمل » بگويند .
رئيس الرؤسا در نبرد شتاب ورزيد ، خصم نيز حمله آورد . سپاه خلافت منهزم شد و مهاجمان به حريم خلافت در آمدند و قصرها را و هر چه در آن بود ، به تصرف در آوردند . خليفه بر اسب نشست و عميد العراق را ديد كه از قريش بن بدران امان مىطلبد ، او نيز امان خواست . قريش هر دو را امان داد و باز گردانيد . بساسيرى قريش را كه اين كار به تنهايى و بى مشورت او كرده بود ملامت نمود ، زيرا پيمانى كه ميان خود بسته بودند جز اين بود . و از او خواست كه رئيس الرؤسا را به دو دهد . قريش رئيس الرؤسا را نزد او فرستاد و خليفه و عميد العراق نزد قريش ماندند . بساسيرى رئيس الرؤسا را بكشت و قريش خليفه را همراه با پسر عم خود ، مهارش بن مجلى [ 1 ] به حديثه فرستاد و به او كمكهاى شايان كرد . خليفه با اهل و حرمش و حواشى در آنجا فرود آمد .
چون سلطان طغرلبك از كار برادر خود ينال بپرداخت و او را بكشت و راهى بغداد شد ، از بساسيرى و قريش خواست كه القائم بامر اللّه را به سراى خلافت بازپس فرستند . چون طلايه لشكر طغرل به عراق نزديك شد ، بساسيرى در ماه ذو القعدهء سال 451 پس از يك سال كه در بغداد مانده بود از آنجا برفت .
از سوى بنى شيبان و ديگر طوايف قتل و غارت در بغداد و حوالى آن اوج گرفت .
سلطان طغرلبك امام ابو بكر محمد بن فورك را نزد قريش بن بدران فرستاد و از رفتارى كه با خليفه و برادرزادهاش ارسلان خاتون كه زوجهء خليفه بود ، كرده بود او را سپاس گفت .
سلطان طغرل خواسته بود كه قريش بن بدران و بساسيرى نزد او روند . قريش به پسر عم خود مهارش نوشت كه خليفه را نزد او به باديه باز گرداند ولى مهارش سر بر تافت و خليفه را به عراق برد و در راه بر بدران بن مهلهل فرود آمدند . بدران بن مهلهل به خدمت خليفه قيام كرد .
سلطان به ديدار خليفه شتافت و اموال و هداياى بسيار تقديم او نمود و ارباب وظايف را به او معرفى كرد . اين ديدار در نهروان بود . طغرل با خليفه به سراى خلافت آمد . و ما اخبار آن را پيش از اين آوردهايم .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : نجلى .