تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
هم نزديك به اصفهان . با سپاهى گران كه مردم نيز شركت داشتند ، از شهر بيرون آمد و در ماه رجب نخستين سال قرن ششم قلعه شاه دژ را محاصره نمود . گرداگرد اين قلعه چهار فرسنگ بود و امراء را براى نبرد با ساكنان قلعه يكى بعد از ديگرى مىفرستاد . چون كار بر ابن عطاش و يارانش سخت گرديد ، اسماعيليان در باب خود از فقهاء فتوى خواستند و چنين نوشتند كه : « چه مىگويند فقهاء و پيشوايان دين در باب قومى كه به خدا و روز بازپسين و كتابهاى آسمانى و پيامبران او ايمان دارند و معتقدند كه هر چه محمد ( ص ) آورده حق و صدق است و تنها در امر امامت با ديگر مسلمانان اختلاف دارند . آيا براى سلطان مساعدت و مراعات ايشان جايز است ؟ آيا مىتواند فرمانبردارى ايشان را بپذيرد و آنان را از آزار ديگران محافظت نمايد ؟ » اكثر فقها به جواز فتوى دادند و بعضى فتوى ندادند و قرار بر اين شد كه ميان ايشان و فقهاء مناظره‌اى صورت گيرد . ابو الحسن على بن عبد الرحمان السمنجانى از بزرگان شافعيان گفت : بايد با اينان جنگيد و جايز نيست كه بگذاريم در آنجا كه هستند مقام كنند . بر زبان آوردند شهادتين آنان را سود ندهد . زيرا اگر امامشان چيزى خلاف احكام شرع بگويد اينان مخالفت با او را جايز نمىشمارند و به همين علت ريختن خون همه‌شان مباح است . مناظره به درازا كشيد . آنگاه ساكنان قلعه درخواست كردند كه چند تن از علما به جهت مناظره به قلعه روند . چند تن از بزرگان اصفهان معين شدند و به قلعه رفتند . باطنيان مىخواستند با اين پيشنهادها مخالفان را سرگرم سازند و جنگ را به تعويق اندازند . سلطان دانشمندان را بفرستاد و آنان بدون حصول نتيجه‌اى باز گشتند . اين امر سبب گرديد كه سلطان حلقهء محاصره را تنگتر كند . باطنيان امان خواستند به شرطى كه قلعه شاه دژ را ترك گويند و به قلعه خالنجان كه در هفت فرسنگى اصفهان بود بروند و براى اين نقل مكان يك ماه مهلت خواستند . سلطان اجابت كرد . باطنيان در اين يك ماه هر چه توانستند آذوقه فراهم نمودند و به يكباره بر يكى از اميران حمله آوردند . ولى به او آسيبى نرسيد . چون سلطان چنان ديد بار ديگر قلعه را در محاصره گرفت و از ايشان خواست كه به قلعهء ناظر و طبس نقل كنند . گروهى رفتند ، سلطان نيز كسانى با آنان فرستاد . بنابر آن بود كه چون اين گروه به مقصد رسيدند گروه ديگر در حركت آيند ، آنگاه اين گروه كه قلعه مانده‌اند به قلعهء الموت نزد حسن بن الصباح روند . حسن نيز اجابت كرده بود . گروه نخستين به قلعه‌هاى ناظر و طبس رفتند و سلطان آن قسمت از قلعه را كه از آن ايشان بود ويران كرد ولى ابن عطاش در رفتن درنگ كرد و مىخواست مقاومت كند . در اين حال عامهء مردم هجوم آوردند . بعضى از باطنيان نزد سلطان گريختند و او را به راه نهانى قلعه راهنمايى كردند . سپاهيان سلطان از آنجا فرا رفتند و به قلعه در آمدند و هر كس را كه در آنجا بود كشتند . اينان هشتاد مرد
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 136 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى