يلتكين به دمشق راند و به قسام چنان نمود كه براى اصلاح شهر آمده است . جيش - بن الصمصامه خواهرزادهء ابو محمود كه پس از او همچنان در ولايتش باقى مانده بود نيز با او بود . او نزد يلتكين رفت يلتكين از او خواست كه با يارانش در خارج شهر فرود آيد .
قسام بيمناك شد و جنگ را آماده گرديد . پس از نبردى خود و يارانش منهزم شدند و يلتكين اطراف شهر را تاراج كرد و به آتش كشيد . مردم شهر آهنگ آن كردند كه نزد يلتكين روند و از او امان خواهند و رو در رو گفتگو نمايند . يلتكين آنان را اجازت داد كه بيايند و گفتگو كنند . قسام مضطرب شد و بر دست و پاى بمرد . مردم شهر از يلتكين براى خود و قسام امان خواستند او نيز همگان را امان داد و اميرى به نام ابن خطلخ [ 1 ] بر شهر بگماشت او نيز در محرم سال 372 به شهر داخل شد .
قسام پس از دو روز پنهان شد و خانههاى او و يارانش تاراج گرديد . سپس خود بيامد و خويشتن را تسليم يلتكين نمود . يلتكين او را پذيرا آمد و به مصر برد . العزيز باللّه نيز امانش داد .
بكجور كه در زمرهء غلامان سيف الدوله و عامل او در حمص بود ، دمشق را در روزهاى فتنه و قحطى مدد مىرسانيد و از حمص به آنجا آذوقه حمل مىكرد . و اين خدمتها را در نامههاى خود به عرض العزيز باللّه مىرسانيد . در سال 373 ميان او و مولاى خود ابو المعالى سعد الدوله [ بن سيف الدوله ] خلافى پديد آمد از او برميد و از العزيز باللّه يارى طلبيد و از او خواست به وعدهء خود در باب سپردن امارت دمشق به دو وفا كند . اين امر مصادف شد با ايامى كه مغربيانى كه در مصر بودند عليه وزير ابن كلس قيام كرده بودند و ضرورت ايجاب مىكرد كه العزيز يلتكين را از دمشق فرا خواند . اين بود كه او را از دمشق بخواند و امارت آن شهر را به بكجور داد . يلتكين نيز چنان كرد . بكجور در رجب سال 373 وارد دمشق شد و با اصحاب و حواشى و متعلقان ابن كلس كه در دمشق بودند رفتارى ناپسند در پيش گرفت زيرا شنيده بود كه ابن كلس العزيز باللّه را از اينكه او را امارت دهد منع كرده بوده است چون سيرت بد خويش آشكار نمود . ابن كلس كوشيد كه العزيز باللّه را به عزل او وادار كند . العزيز باللّه در سال 378 به سردارى منير الخادم لشكرى به دمشق فرستاد و به نزال عامل طرابلس نوشت كه به يارى او برخيزد . بكجور سپاهى از اعراب بدوى گردآورد ولى در جنگ شكست خورد و از رسيدن نزال سخت بيمناك بود ، از اين رو براى ياران خود امان گرفت و به رقه رفت و بر آن مستولى گرديد و منير به دمشق داخل شد و در آنجا استقرار يافت و منزلتش نزد العزيز باللّه افزون گرديد . العزيز باللّه او را به محاصره سعد الدوله
هامش
[ ( 1 ) ] خطلج .