اما بدن از مواد عنصريه تشكيل شده و نشو و نماء و حيات آن بواسطه دو قوه و دو روح است ، يكى روح نباتى و آن قوهايست كه در نباتات و حيوانات نيز هست و موجب نشو و نماى آنها هم مىباشد ؛ و ديگر روح حيوانى و آن بخارى است كه از لطيفه خون در قلب توليد و بمغز متصاعد ميگردد و بواسطه رگهاى زننده در تمام اعضاى بدن سير مينمايد و بواسطه همين روح حيوانى است كه انسان ميگويد : و ميشنود و ميبويد و حس و حركت مىكند و آن در ساير حيوانات نيز هست ، و چون نور چراغى است كه از نفت و امثال آن توليد مىشود كه آن به آن معدوم و موجود ميگردد و داراى قوت و ضعف مىباشد و همين روح است كه به مردن معدوم مىشود ، و طبيعيان در انسان روحى جز اين روح بخارى قائل نبوده و لذا ميگويند روح انسان به مردن معدوم مىشود و بعث و زنده شدنى ديگر براى او نيست
« إِنْ هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ »
« 1 » ( زندگى جز اين حيات دنيوى نيست مىميريم و زنده مىشويم و ما برانگيخته نخواهيم شد ) .
اما روح انسانى كه ما به الامتياز انسان از ساير حيوانات است و از آن بجوهر ملكوتى و لطيفه ربانى و نفس ناطقه انسانى و گاهى به عقل و قلب از آن تعبير مىكنند ، جوهرى است مجرد از ماده و صورت كه از جسميت و لوازم آن آن عرى بوده نه داراى ابعاد و نه قابل قسمت و تجزيه و نه محتاج به مكان و نه حال در چيزى و نه محل چيزى واقع مىشود ، و در كيفيت تعلق اين روح به بدن اقوالى گفتهاند .
بعضى براكب و مركوب ، و برخى بناخدا و كشتى ، و بعضى بسلطان و مملكت ، و برخى به آب در گل ، و عدهء بچراغ در فانوس و غير اينها تشبيه كرده ولى آنچه محققين گفتهاند تعلق روح به بدن تعلق تدبيرى و ارتباطش ارتباط
هامش
( 1 ) سوره مؤمنون آيه 39