سرداران لشكرش از روى ترس يا طمع در خفا بمعاويه نوشتند كه ما در باطن با تو هستيم و اگر بخواهى حسن را دستگير نموده و براى تو ميفرستيم ، معاويه عين نامهها را براى حضرت حسن عليه السّلام فرستاد و نوشت با چه نيروئى با من اراده جنگ دارى ؟
حضرت حسن عليه السّلام ناچار در ساباط نزديك قنطره بر منبر رفت و در ضمن گفتار خود فرمود « من نظرى براى شما گرفتهام كه بهتر از نظريات شماست و باعث حفظ خون مسلمانان است مخالفت مرا نكنيد و رأى مرا رد ننمائيد » .
لشكريان او با يكديگر گفتند مراد از اين عبارت چيست ؟ گويا حسن ميخواهد با معاويه صلح نمايد ، چه جهت دارد كه او نزد معاويه خوب و ما بد محسوب شويم و يك مرتبه جماعت كثيرى بر خيام وى حمله نموده و اموالش را تاراج كرده حتى دراعه از دوش او ربوده سجاده از زير پايش كشيدند و خواستند او را دستگير كرده تسليم معاويه نمايند كه جمع ديگرى با آنها مخالفت كرده و مانع شدند .
حضرت ناچار با معدودى از خواص خود به طرف مدائن حركت فرمود و در ساباط مدائن خنجر زهرآلود برانش زدند كه مدت يك ماه تحت معالجه اين جراحت بود و سپس بكوفه مراجعت نموده و در كوفه نيز اصحابش قصد او را نموده و در حال نماز به طرف او تير رها نمودند .
حضرت مجتبى بمنبر تشريف برد و فرمود كه بسيار تعجب دارم از قومى كه نه حيا دارند و نه دين ! اگر من امر را بمعاويه واگذار كنم قسم به خدا روز خوش نخواهيد ديد و هرآينه بنى اميه بشما لباس عذاب را خواهند پوشانيد و اگر من اعوان و انصار داشتم امر را به او تسليم نمىكردم ، زيرا امر خلافت بر بنى اميه حرام است و آنها اهلش نيستند ، لشكر معاويه هم دارند بكوفه نزديك ميشوند .
كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام ( فارسى ) — صفحة كلم الطيب 345
مساهمون: سيد عبد الحسين طيب
صكلم الطيب ٣٤٥