تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام ( فارسى ) — صفحة كلم الطيب 322

مساهمون:

صكلم الطيب ٣٢٢
احمقانه باشد گفتم : جواب سؤالات مرا بده گفت بپرس ، گفتم : آيا چشم دارى ؟ گفت : آرى ، گفتم با آن چه ميكنى ؟ گفت : رنگها و اشخاص را با آن مىبينم ، گفتم آيا بينى دارى ، گفت : آرى ، گفتم : با آن چه ميكنى ؟ گفت : بويها را با آن درك ميكنم ، گفتم : آيا دهان دارى گفت : آرى ، گفتم : با آن چه مكنى ، گفت : طعم غذاها را با آن ميچشم گفتم : آيا گوش دارى ؟ گفت : آرى ، گفتم با آن چه ميكنى ؟ گفت : صداها را با آن ميشنوم ، گفتم : آيا قلب دارى ، گفت : آرى ، گفتم : با آن چه ميكنى ؟ گفت ، تميز مىدهم آنچه بر اين اعضاء و حواس وارد مىشود ، گفتم : اين جوارح بىنياز از قلب نيستند ؟ گفت : نه ، گفتم : چگونه بىنياز نيستند و حال آنكه صحيح و سالمند ؟ گفت : اى پسرك جوارح و حواس هرگاه شك كردند در چيزى كه بو ميكنند يا مىبينند يا ميچشند و يا ميشنوند بقلب ارجاع ميكنند و تحصيل يقين نموده شك را بر طرف ميسازند ، به او گفتم : همانا خداوند قلب را براى اين قرار داده كه شك جوارح را بر طرف كند ، گفت : آرى ، گفتم : ناچار بايد قلب باشد و گرنه براى جوارح يقين حاصل نمىشود ، گفت : آرى ، پس گفتم : اى ابا مروان ( كنيه عمرو بن عبيد است ) خداوند تبارك و تعالى رها نكرد جوارح ترا تا اينكه براى آنها امامى قرار داد كه صحيح آنچه را درك ميكنند صحيح نماياند و شك آنها را بر طرف سازد ، و تمام خلق را در حيرت و شك و اختلاف واميگذارد و امامى براى آنها قرار نميدهد كه در موقع شك و حيرت و اختلاف به او رجوع كنند ولى براى جوارح تو امامى قرار ميدهد كه در موقع شك و حيرت به آن رجوع نمايند ! پس ساكت شد و ديگر سخنى نگفت سپس متوجه من شد و گفت : تو هشام بن حكم هستى ؟ گفتم : نه گفت : از همنشينان اوئى ؟ گفتم : نه ، گفت : پس از اهل كجائى ؟ گفتم : از اهل كوفه ، گفت : پس تو همان هشامى ، و مرا