تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
كوههاى زمين بگذارند هرآينه فرو رود تا پائين طبقهء هفتم زمين و طاقت آن نداشته باشد پس چگونه خواهد بود حال كسى كه آنها را بر او بكوبند در جهنم و ايضا از كتاب مذكور مروى است كه چون اين آيه نازل شد بدرستى كه جهنم وعده‌گاه جميع ايشانست و از براى آن هفت در است و از براى هر درى از آنها حصهء مقررى از براى كافران و عاصيان هست حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله گريست گريهء شديد و اصحاب آن حضرت از براى گريهء او گريستند و ندانستند كه جبرئيل چه خبر آورده است و نتوانستند از آن حضرت سؤال كرد و آن حضرت چون فاطمه را ميديد شاد ميشد يكى از صحابه رفت بخانهء حضرت فاطمه كه او را بياورد ديد كه او آرد جوى در پيش گذاشته است و خمير مىكند و ميگويد
وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى
پس سلام كرد بر آن حضرت و حال حضرت رسول و گريستن او را نقل نمود حضرت فاطمه برخاست و چادر كهنه بر خود پيچيد كه دوازده موضع آن را بسعف خرما پينه كرده بود چون نظر سلمان بر آن چادر افتاد گريست و گفت وا حزناه قيصر پادشاه روم و كسرى پادشاه عجم سندس و حرير ميپوشند و فاطمه دختر محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه بهترين خلق است چنين جامه ميپوشد چون فاطمه عليه السّلام به خدمت پدر بزرگوار خود آمد گفت يا رسول اللّه سلمان تعجب مىكند از لباس من به حق آن خداوندى كه تو را براستى بخلق فرستاده است كه نيست من و على را مگر پوست گوسفندى كه شتر ما در روز بر روى آن علف مىخورد و چون شب مىشود آن را در زير خود مىاندازيم و بالش زير سر ما از پوست است كه ليف خرما در ميانش پر كرده‌ايم پس حضرت رسول فرمود كه اى سلمان دختر من در ميان گروهى خواهد بود كه پيش از همه كس به بهشت ميرود پس فاطمه گفت اى پدر بزرگوار چه چيز باعث گريهء تو شد حضرت فرمود كه جبرئيل آمد و اين دو آيه را آورد حضرت فاطمه آن دو آيه را شنيد بر روى در افتاد پس گفت واى پس واى بر كسى كه داخل جهنم شد پس سلمان گفت كاش من گوسفندى بودم و مرا ميكشتند و گوشت مرا ميخوردند و ذكر جهنم را نمىشنيدم ابو ذر گفت چه بودى اگر مادر مرا نميزائيد و نام جهنم را نمىشنيدم عمار گفت دريغا كه مرغى بودم و در بيابانها پرواز ميكردم و بر من حسابى و عقابى نبود و نام جهنم را نمىشنيدم و حضرت امير فرمود كاش سباع گوشت مرا ميدريدند و مادر مرا نميزائيد و نام جهنم را نمىشنيدم و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام دست بر سر گذاشت و ميگريست و ميگفت واى از سفر دراز و كمى توشه در سفر قيامت در ميان آتش ميگردند و بقلابهاى آتش گوشت ايشان را ميدرند بيمارى چندند كه كسى بعيادت ايشان نميرود و مجروحى چندند كه كسى مداواى جراحت ايشان نميكند و اسيرى چندند كه كسى سعى در رهائى ايشان نميكند از آتش ميخورند و