و على بن ابراهيم بسند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه گفت مردى آمد به خدمت حضرت رسول و گفت يا رسول اللّه من امرى عظيم ديدم فرمود چه ديدى گفت بيمارى داشتم و از براى او وصف كردند آبى از چاه احقاف كه مردم از براى شفا برمىدارند در برهوت پس مهيا شدم و با خود مشكى و قدحى برداشتم كه از آن قدح آب در آن مشك بريزم ناگاه ديدم كه از ميان هوا چيزى مانند زنجير به زير آمد و گفت اى مرد مرا آب بده كه در همين ساعت ميميرم چون سر بلند كردم كه قدح آب را به او بدهم ديدم كه مردى است و زنجير در گردن اوست چون خواستم قدح را به او بدهم او را كشيدند نزديك قرص آفتاب پس چون رفتم آب بردارم بار ديگر آمد و ميگفت العطش العطش مرا آب بده كه در اين ساعت ميميرم چون قدح را بلند كردم باز كشيده شد تا بقرص آفتاب سه مرتبه چنين شد و سر مشك را بستم و به او آب ندادم حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه آن قابيل پسر آدم عليه السّلام است كه برادر خود را كشت و اين عذاب اوست تا روز قيامت و در بصائر الدرجات از عبد اللّه بن سنان منقولست كه گفت از حضرت صادق عليه السّلام سؤال كردم از حوض كوثر فرمود كه وسعت آن از ما بين بصراى شامست تا صنعاى يمن ميخواهى آن را ببينى گفتم بلى فداى تو شوم پس حضرت دست مرا گرفت و از مدينه بيرون برد پس پا را بر زمين زد نهرى پيدا شد كه دو طرف آن را نميتوانست ديد مگر موضعى كه من و آن حضرت در آنجا ايستاده بوديم كه مانند جزيرهاى بود و نهرى در نظر من آمد كه از يك طرف آن آبى بود ميرفت از برف سفيدتر و از يك طرف ديگر شيرى ميرفت از برف سفيدتر و از ميان اينها شرابى ميرفت مانند ياقوت در
سرخى و لطافت كه هرگز نديده بودم چيزى نيكوتر و خوشنماتر از آن شراب در ميان شير و آب گفتم فداى تو شوم اين نهر از كجا بيرون مىآيد و مجراى آن از كجاست حضرت فرمود كه اينها چشمههائى است كه خدا در قرآن فرموده است كه در بهشت مىباشد چشمهاى از شير و چشمهاى از آب و چشمهاى از شراب در اين نهر جارى مىشود و در كنار اين نهر ديدم درختان بود و در ميان هر درختى حوريهاى بود و موها بر سر آنها آويخته بود كه هرگز به آن خوبى موئى نديده بودم و در دست هر يك آنيهاى بود كه هرگز به آن خوبى ظرفى نديده بودم و از ظرفهاى دنيا نبود پس حضرت نزديك يكى از آن حوريان رفت و اشاره نمود كه آب بده ديدم كه آن حوريه خم شد كه از نهرها بردارد درخت نيز با او خم شد و ظرف را از آن نهر پر كرد بدست حضرت داد و بياشاميد و باز آنيه را به او داد و اشاره فرمود كه باز پر كند او با درخت خم شد و بار ديگر پر كرد و به حضرت داد و حضرت به من شفقت فرمود و بياشاميدم كه هرگز شرابى به آن نرمى و لطافت و لذت نچشيده بودم و رايحهء آن بوى مشك بود و چون در كاسه نظر كردم هر سه لون شراب در آن ظرف بود گفتم فداى تو شوم مثل آنچه امروز ديدم هرگز نديده بودم و تا كنون گمان نميكردم كه چنين
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 427
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢٧