تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
چون بدر خانه آمدم جعفر كذاب را ديدم كه بر در خانه نشسته است و شيعيان برگرد او درآمده‌اند و او را تعزيت بوفات برادر و تهنيت بامامت خود ميگويند پس من در خاطر خود گفتم كه اگر اين امام است پس امامت نوع ديگر شده است اين فاسق كى اهليت امامت دارد زيرا كه پيشتر او را ميشناختم كه شراب مىخورد و قمار مىباخت و طنبور مىنواخت پس پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم و هيچ سؤال از من نكرد در اين حال عقيد خادم بيرون آمد و بجعفر خطاب كرد كه اى سيد برادر تو را كفن كرده‌اند بيا و بر او نماز كن جعفر برخاست و شيعيان با او همراه شدند چون بصحن خانه رسيديم ديديم كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام را كفن كرده بر روى نعش گذاشته‌اند پس جعفر پيش ايستاد كه بر برادر اطهر خود نماز كند و چون خواست تكبير بگويد طفلى گندم‌گون پيچيده موى گشاده دندان مانند پارهء ماه بيرون آمد و رداى جعفر را كشيد و گفت اى عمو پس بايست كه من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو پس جعفر عقب ايستاد و رنگش متغير شد و آن طفل پيش ايستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز كرد و آن حضرت را در پهلوى حضرت امام على نقى عليه السّلام دفن كرد و متوجه من گرديد و فرمود كه اى بصرى بده جواب نامه‌ها را كه با تست پس تسليم كردم و در خاطر خود گفتم كه دو نشان از آنها كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرموده بود ظاهر شد و يك علامت مانده است و بيرون آمدم پس حاجز وشاء بجعفر گفت براى آنكه بر او حجت تمام كند كه او امام نيست كه كى بود اين طفل جعفر گفت و اللّه هرگز او را نديده بودم و نميشناختم پس در اين حال جماعتى از اهل قم آمدند و سؤال كردند از احوال حضرت امام حسن و چون دانستند كه وفات يافته است پرسيدند كه امامت با كى است مردم اشاره كردند بسوى جعفر پس نزديك رفتند و تعزيت و تهنيت دادند و گفتند با ما نامه‌اى و مالى هست بگو كه نامه‌ها از چه جماعت است و مالها چه مقدار است تا تسليم نمائيم جعفر برخاست و گفت مردم از ما علم غيب ميخواهند در آن حال خادم بيرون آمد از جانب حضرت صاحب عليه السّلام و گفت با شما نامهء فلان شخص و فلان و فلان هست و هميانى هست كه در آن هزار اشرفى است و در آن ميان ده اشرفى هست كه طلا را روكش كرده‌اند آن جماعت آن نامه‌ها و مالها را تسليم خادم كردند و گفتند هر كه ترا فرستاده است اين نامه‌ها و مالها را بگيرى او امام زمان است و مراد حضرت امام حسن عليه السّلام همين هميان بود پس جعفر كذاب رفت بنزد معتمد كه خليفه بنا حق آن زمان بود اين وقايع را نقل كرد و او خدمت‌كاران خود را فرستاد كه صيقل كنيز حضرت امام حسن را گرفتند كه آن طفل را بما نشان ده