تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
مردى كامل و او را نشناختم به فرزند برادر خود گفتم كه اين مرد كيست كه مرا ميفرمائى كه نزد او بنشينم فرمود كه اين فرزند نرجس است و خليفهء من است بعد از من و عن‌قريب من از ميان شما ميروم بايد كه سخن او را قبول كنى و امر او را اطاعت نمائى پس بعد از چند روز حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بعالم قدس ارتحال نمود و اكنون من حضرت صاحب الامر عليه السّلام را هر صبح و شام ملازمت مينمايم و از هر چه سؤال نمايم مرا خبر ميدهد و گاه هست كه ميخواهم سؤالى بكنم هنوز سؤال نكرده جواب مىفرمايد و محمد بن عبد اللّه مطهرى روايت كرده است كه بعد از وفات حضرت عسكرى عليه السّلام رفتم به خدمت حكيمه خاتون و سؤال كردم از حجت و امام زمان و خبر دادم او را از حيرتى كه مردم را عارض شده است گفت بنشين چون نشستم گفت اى محمد خدا زمين را خالى نميگذارد از حجتى كه يا ناطق است و علانيه دعوى امامت مىكند يا خاموش است و تقيه مىكند و بعد از امام حسن و امام حسين عليه السّلام امامت در دو برادر نميباشد و اين فضيلتى است كه حقتعالى حسنين را بر ساير ائمه داده است و خدا فرزندان حسين را زيادتى داد بر فرزندان حسن و ايشان را مخصوص گردانيد بامامت چنانچه فرزندان هارون را زيادتى داد بر فرزندان موسى و مخصوص گردانيد ايشان را به امامت و پيغمبرى و وصايت هر چند موسى بهتر بود از هارون و حجت بود بر او و فرزندان هارون هميشه فضيلت دارند بر فرزندان موسى تا روز قيامت و ناچار است اين امت را از حيرتى كه به شك افتند اهل بطلان و خالص گردند شيعيان كامل تا آنكه مردم را بر خدا حجتى نماند بعد از فرستادن پيغمبران و اين حيرت بعد از وفات عسكرى عليه السّلام خواهد بود گفتم اى خاتون من آيا از امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزندى مانده تبسم كرد و گفت هرگاه فرزند نمانده باشد پس كى حجت خدا خواهد بود بعد از او من گفتم اى سيدهء من مرا خبر ده كه ولادت آن حضرت و غيبت او چگونه خواهد بود حكيمه خاتون قصهء ولادت را به نحوى كه در حديث گذشته مذكور شد بيان فرمود و در روايات ديگر چنين وارد شده است كه حكيمه خاتون گفت كه بعد از سه روز از ولادت حضرت صاحب عليه السّلام مشتاق لقاى آن حضرت شدم و رفتم به خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام و پرسيدم كه مولاى من كجاست فرمود كه سپردم او را به آن كس كه از ما و تو به او احق و اولى بود چون روز هفتم شود بيا بنزد ما چون روز هفتم شد رفتم گهواره‌اى ديدم بر سر گهواره دويدم مولاى خود را ديدم چون ماه شب چهارده بود بر روى من ميخنديد و تبسم ميفرمود پس حضرت آواز دادند كه فرزند مرا بياور چون به خدمت آن حضرت بردم زبان در دهانش گردانيد و