حضرت صاحب را طلب بسيار كردم و مال جزيلى صرف كردم و به اين سعادت فايز نگرديدم تا آنكه به خدمت محمد بن عثمان عمروى كه از نواب آن حضرت بود رفتم و مدتى خدمت او كردم تا آن كه روزى التماس كردم كه مرا به خدمت آن حضرت برسان ابا كرد چون تضرع بسيار كردم گفت فردا اول روز بيا چون بنزد او رفتم ديدم كه او مىآيد و جوان خوشرو و خوشبوئى همراه او است بهيئت تجار و متاعى در آستين خود دارد پس عمروى اشاره كرد بان جوان كه اين است آن كه ميخواهى من به خدمت او رفتم و آنچه خواستم سؤال كردم و جواب فرمود بدر خانهاى رسيد كه معروف نبود و اعتنايى به آن
نداشتم خواست داخل خانه شود عمروى گفت اگر سؤالى دارى بكن كه ديگر او را نخواهى ديد چون رفتم سؤال كنم گوش نداد و داخل خانه شد و فرمود ملعونست ملعونست كسى كه تأخير كند نماز مغرب را تا آنكه ستاره در آسمان بسيار شود و ملعونست ملعون است كسى كه نماز بامداد را تأخير كند تا ستارهها بر طرف شوند يعنى از براى طلب فضيلت تأخير كند و قطب راوندى و كلينى و ديگران روايت كردهاند از مردى از اهل مداين كه گفت با رفيقى به حج رفتم در موقف عرفات نشسته بوديم جوانى نزديك ما نشسته بود و ازارى و ردائى پوشيده بود كه قيمت كرديم آنها را به صد و پنجاه دينار مىارزيد و نعل زردى در پا داشت و اثر سفر بر او ظاهر نبود پس سائلى از ما سؤال كرد و او را رد كرديم نزديك آن جوان رفت و از او سؤال كرد جوان از زمين چيزى برداشت و به او داد سائل او را دعاى بسيار كرد جوان برخاست و از ما غايب شد نزد سائل رفتيم و از او پرسيديم كه آن جوان چه چيز به تو داد كه اين قدر او را دعا كردى بما نمود سنگريزهء طلائى بود كه مانند ريگ دندانها داشت چون وزن كرديم بيست مثقال بود و برفيق خود گفتم كه امام ما و مولاى ما نزد ما بود و ما نميدانستيم زيرا كه باعجاز او سنگريزه طلا شد پس رفتيم و در جميع عرفات گرديديم و او را نيافتيم پرسيدم از جماعتى كه در دور او بودند از اهل مكه و مدينه كه اين مرد كى بود گفتند جوانى است علوى هر سال پياده به حج مىآيد و قطب راوندى در ضرايح از حسن مسترق روايت كرده است كه گفت روزى در مجلس حسن بن عبد اللّه بن احمد ناصر الدوله بودم و در آنجا سخن ناحيه حضرت صاحب عليه السّلام و غيبت آن حضرت مذكور شد و من استهزاء ميكردم به اين سخنان در حال عموى من حسين داخل مجلس شد و من باز همان سخنان را ميگفتم گفت اى فرزند من نيز اعتقاد ترا داشتم در اين باب تا اينكه حكومت قم را به من دادند در وقتى كه اهل قم بر خليفه عاصى شده بودند و هر حاكمى كه ميرفت او را ميكشتند و اطاعت نميكردند پس لشكرى به من دادند و بسوى قم فرستادند چون
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 317
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣١٧