تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
ميدانى كه چه گفتم من گفتم خداوندا پر كن شكمش را از آتش و پر كن قبرش را از آتش و او را بسوزان به آتش جهنم - حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه آن ملعون مصلحت حضرت را بر هم زد و از حضرت ظاهر شد امرى كه نميخواست ظاهر شود و دل پسر عبد اللَّه را بشكند و بر هر تقدير نهايت بىادبى و بىحيائى از او بظهور آمد در اين مقدمه و نسبت بادنى كسى چنين حركتى روا نيست كه جامه‌اش را گيرند يا گريبانش را از عقب بگيرند و بكشند و شك نيست كه اين متضمن ايذا و اهانت و استخفاف به آن حضرت است كه احترامش بر عالميان واجب است و جزء اسلام است و ايضا انكار فعل آن حضرت كرد و حضرت را نسبت بغلط و خطا داد و ايضا در صحيح بخارى در دو موضع نقل كرده است كه چون خاطب ابن ابى بلتعه خبر رفتن حضرت رسول را به مكه بمشركان نوشت و جبرئيل خبر داد كه او نامه بزنى داده و در فلان باغ است و حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حضرت امير عليه السّلام و زبير و ابو مرثد را فرستاد و نامه را گرفتند و آوردند عمر گفت يا رسول اللَّه اين خيانت با خدا و رسول و مؤمنان كرده است بگذار من گردنش را بزنم حضرت بخاطب خطاب كرد كه چرا چنين كردى گفت يا رسول اللَّه من اين را از جهت بىايمانى نكردم چون عيال من در مكه بودند و كسى در آنجا نداشتند كه حمايت ايشان بكند خواستم نعمتى برايشان اثبات كنم كه رعايت عيال من بكنند حضرت فرمود راست ميگويد مگوئيد نسبت به او مگر خير باز عمر گفت بگذار گردنش را بزنم او خيانت كرده است حضرت فرمود كه او از اهل بدر است و شايد خدا خطاب كرده باشد اهل بدر را كه هرچه خواهيد بكنيد من بهشت را بر شما واجب گردانيدم و اگر چه اين حديث مخالف روايات شيعه است اما الزام بر مخالفان ميتوان كرد بعد از آنكه حضرت تصديق خاطب كرده باشد و عذر او را قبول كرده باشد و گفته باشد مگوئيد از براى او مگر خير بار ديگر نسبت خيانت به او دادن و اراده زدن گردن او رد قول حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است و مخالفت صريح آن حضرت است و ايضا ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ابن حجر در فتح البارى روايت كرده‌اند از مسند ابن حنبل و تصحيح سندش كرده‌اند از ابو سعيد خدرى كه گفت أبو بكر آمد بنزد رسول خدا و گفت يا رسول اللَّه من بفلان وادى گذشتم مرد خوش هيئت با خشوعى ديدم كه نماز ميكرد حضرت فرمود كه برو و او را بكش چون أبو بكر رفت او را در نماز ديد نخواست او را بكشد برگشت پس حضرت بعمر گفت كه برو و او را بكش او هم رفت چون او را در نماز ديد نكشت و برگشت پس على را گفت تو برو و او را بكش چون حضرت رفت او را نديد رفته بود پس حضرت رسول فرمود كه