تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
دل خود يقين به آن داشته باشد پس بشارت ده او را به بهشت ابو هريره گفت اول كسى را كه ملاقات كردم عمر بود و گفت اين نعلها چيست اى ابو هريره گفتم نعلهاى حضرت رسول اللَّه است مرا با اينها فرستاده كه هر كه را بينم آن بشارت را به او بدهم پس دستى بر سينهء من زد كه به پشت بر زمين افتادم و گفت برگرد اى ابو هريره پس برگشتم به خدمت حضرت رسول ( ص ) و ميگريختم و ميگريستم و عمر از پى من مىآمد پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت چه مىشود ترا اى ابو هريره من قصه را نقل كردم حضرت به عمر گفت چرا چنين كردى عمر گفت پدر و مادرم فداى تو باد آيا تو نعلهاى خود را به ابو هريره داده‌اى كه آن بشارت را بدهد گفت بلى عمر گفت مكن اين كار را كه مردم اعتماد بر آن خواهند كرد بگذار مردم اعمال خير بكنند - حضرت فرمود مخالف امر من كردى از براى مصلحت دين پس بگذار اعمال خير بكنند - مؤلف گويد اگر چه آثار وضع تا آخر اين حديث ظاهر است چنان كه بر هر عاقلى مخفى نيست و ليكن از احاديث صحاح ايشانست و دلالت بر بيشرمى و بىحيائى و بىادبى عمر مىكند و رد قول حضرت رسول كرد و آن عين شركست و ابو هريرهء بىگناه را زد و خفت رسانيد و آخر حديث اگر راست باشد حضرت از براى مصلحتى در اين وقت ترك اظهار اين سخن فرمود و شايد مصلحت ترك معارضه و بىحيائى آن ملعون باشد و ايضا بخارى و مسلم هر دو در صحيح خود روايت كرده‌اند كه چون عبد اللَّه ابن ابى منافق مرد پسر او آمد بنزد رسول خدا و سؤال نمود كه حضرت پيراهن خود را شفقت فرمايد كه پدر خود را در آن كفن كند حضرت به او عطا كرد باز التماس كرد كه حضرت بر پدر او نماز كند حضرت برخاست كه بر او نماز كند عمر برخاست و جامهء حضرت گرفت و پس كشيد و گفت نماز ميكنى بر او و حال آنكه نهى كرده است پروردگار تو آنكه بر او نماز كنى پس رسول خدا گفت دور شو از من اى عمر چون بسيار مبالغه كرد حضرت فرمود خدا مرا مخير كرد و فرمود
اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ
و اگر دانم كه اگر زياده از هفتاد بار استغفار كنم خدا او را مىآمرزد زياده خواهم كرد باز عمر گفت او منافقست حضرت بر او نماز كرد بعد از آن آيهء نهى از صلاة نازل شد پس عمر گفت من تعجب كردم از جرئتى كه بر حضرت رسول كردم و بروايت ابن ابى الحديد مردم تعجب كردند از جرأت عمر بر رسول خدا و در روايات شيعه از حضرت صادق عليه السّلام منقولست كه حضرت رسول از براى تأليف قلب پسر عبد اللَّه به جنازهء او حاضر شد عمر گفت مگر خدا تو را نهى نكرده است از آنكه بر قبر او بايستى حضرت جواب نگفت عمر اين سخن را بار ديگر اعاده كرد حضرت فرمود واى بر تو چه