تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
خبير از اين اقوال و احوال مختلفه علم بهم مىرساند كه از اول تا آخر ايشان را از اين اقوال مختلفهء متناقضه مطلبى به غير از محروم كردن اهل بيت رسالت از خلافت نبود و اين اول قاروره نبود كه در اسلام شكست آن شقى و پيوسته در مواطن متعدده معارضات ميكرد و راضى بگفته و كردهء آن حضرت نبود چنان كه بخارى و مسلم و ابن ابى الحديد و ساير مورخين و محدثيت ايشان روايت كرده‌اند كه چون در نامهء صلح حديبيه نوشته بودند كه هر كه از مسلمانان بسوى مشركان برود پس ندهند و هر كه از مشركان بنزد مسلمانان بيايند بايشان پس دهند عمر در غضب شد و بنزد آن حضرت آمد و گفت تو رسول خدائى گفت بلى گفت ما مسلمانيم و آنها كافر حضرت گفت بلى گفت چرا اين مذلت را در دين خود قرار دهيم حضرت فرمود آنچه خدا مرا به آن امر كرده است ميكنم و خدا مرا ضايع نخواهد كرد و يارى خواهد نمود عمر گفت تو نگفتى كه ما داخل مكه خواهيم شد و طواف خواهيم كرد چرا نشد حضرت فرمود كه من نگفتم امسال خواهد شد بعد از اين خواهد شد پس غضبناك برخاست و گفت اگر ياورى مىيافتم با اينها جنگ ميكردم و بنزد أبو بكر آمد و شكايت و مذمت آن حضرت كرد أبو بكر او را منع كرد چون روز فتح مكه شد و رسول خدا كليد كعبه را گرفت حضرت فرمود عمر را بطلبيد چون آمد حضرت فرمود اينست آنچه خدا مرا وعده داده بود و دروغ نگفتم و در بعضى از روايات نقل كرده‌اند كه عمر گفت از روزى كه مسلمان شدم شك در پيغمبرى او نكردم مگر در روز حديبيه و اين اخبار صريح است كه عمر بگفتهء حضرت رسول راضى نشد و دلتنگ بود از گفتهء آن حضرت و حقتعالى ميفرمايد
فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً
يعنى پس نه به حق پروردگارت قسم كه ايمان نميآورند تا ترا حكم كنند در منازعه كه در ميان ايشان شود پس نيابند در نفسهاى خود هيچ حرجى و شكى در آنچه تو حكم كرده‌اى و منقاد گردند انقياد گرديدن كاملى پس معلوم شد كه او مؤمن نبوده به آنكه شك در گفتار آن حضرت كرد و اعتراض كرد كه چرا گفتهء تو به عمل نيامد و ظاهر مىشود كه حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از او دلتنگ شده بود و او را شك‌كننده ميدانست و آن قدر خاطر خطير آن جناب را رنجانيده بود كه در خاطر داشت و مترصد اثبات صدق بر آن منافق بود كه در روز فتح مكه او را طلبيد و فرمود كه آنچه مىگفتم اين بود و تو نسبت دروغ به من دادى و از جملهء آنها آنست كه در صحيح مسلم روايت كرده است و ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه ايراد نموده است كه ابو هريره گفت روزى من پى حضرت رسول ( ص ) رفتم تا آنكه در باغى از باغهاى انصار آن حضرت را يافتم حضرت نعلين خود را به من داد و گفت اين دو نعل را ببر و هر كه را در بيرون اين باغ ببينى كه شهادت دهد به لا إله الا اللَّه و در
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 241 | العلامة المجلسي