گفتهاند محكمترين آيات كريمه آيهء وضو است و قريب به صد تشابه در آن هست و در قرآن مجيد ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و ظاهر و مؤول و عام و خاص و مطلق و مقيد و غير اينها هست پس چگونه كتاب خدا از براى رفع اختلاف كافى باشد و ايضا اگر كافى ميبود چرا خود در مسائل حيران ميشد و رجوع به ديگران ميكرد و ميگفت لو لا على لهلك عمر و مكرر اقرار بجهل ميكرد و ميگفت همه كس از عمر اعلم است حتى زنها در حجلهها و در پس پردهها ( سيم ) آنكه اگر كتاب خدا كافى بود حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كتاب را باهلبيت مقرون نميكرد چنان كه گذشت در حديث ثقلين و نميفرمود كه از يكديگر جدا نميشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند پس كتاب با امامى كه مفسر كتابست كافى است نه كتاب به تنهائى و لهذا امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه منم كلام اللَّه ناطق - قطب محيى الدين شيرازى كه از علماى مشهور شافعيه است و اهل حال صوفيه است گفته است در مكاتيب خود كه راه بىراهنما نميتوان رفت و گفته كه چون كتاب اللَّه و سنت رسول اللَّه در ميان هست بمرشد چه حاجت است به آن ماند كه مريض گويد كه چون كتب طب هست كه اطباء نوشتهاند ما را به اطباء مراجعت نبايد كرد چه اين سخن خطا است براى اينكه نه هر كس را فهم كتب طب ميسر است و استنباط از آن ميتوان كرد مراجعت باهل استنباط بايد كرد و لو ردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم كتاب حقيقى صدور اهل علم است
بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ
نه بطون دفاتر چنان كه حضرت امير عليه السّلام فرموده انا كلام اللَّه الناطق و هذا كلام اللَّه الصامت تا اينجا كلام قطب بود كه حقتعالى بر قلمش جارى كرده است و اقبح ردى بر امام جاهل باطل خود كرده است ( چهارم ) آنكه خود مخالفت اين سخن كرده است در چند موضع ( اول ) در روز سقيفه كه پيش از آنكه از تجهيز و تغسيل و دفن و صلاة بر حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فارغ شوند او و برادرش و چند منافق ديگر دويدند بسوى سقيفه و مشغول غصب خلافت شدند و مريدان ايشان عذرى كه ميگويند براى ايشانست كه از حدوث فتنه ترسيدند اگر كتاب خدا از براى دفع اختلاف
كافى بود فتنه نخواهد شد و چونست كه وقتى كه حضرت رسول ميخواهد كه نصب خلافت كند او را نسبت بهذيان ميدهند و چون خود تعيين خليفهء ناحق مىكند صلاح امت است و ضرور است و ايضا وقتى كه أبو بكر در سكرات موت بود و عثمان را طلبيد كه نص بر خلافت عمر كند و پيش از آنكه نام شوم او را ببرد غش كرد و بىشعور شد و عثمان از پيش خود نام عمر را نوشت و بعد از آنكه بشعور آمد او را دعا كرد چرا او را نسبت بهذيان نداد با آنكه هذيان از جهات شتى به او اقرب بود و چرا حسبنا كتاب اللَّه را در آنجا نگفت و در وقتى كه شورى قرار داد چرا اين را نگفت پس عاقل