تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
بسيار ترسيد و خواست فدك و خلافت هر دو را رد كند عمر گفت من از براى تو آب زلال خلافت را صاف گردانيدم كه بياشامى و تو ميخواهى تشنه باشى چنان چه هميشه بودى و گردن‌هاى گردن‌كشان عرب را براى تو ذليل كرده‌ام و قدر آن را نميدانى اين على بن أبي طالب است كه بزرگان قريش را كشته است و سلسله‌ها را بر انداخته است و من به تدبير او را رام ميكنم و تو از تهديد او پروا مكن أبو بكر گفت اى عمر تو را به خدا سوگند مىدهم كه دست از اين افسونها بردارى به خدا سوگند كه اگر او اراده كشتن من و تو كند بدست چپ هر دو را مىكشد بىآنكه آنكه دست راست را حركت دهد و ما را از او نجات نداده است مگر سه خصلت او اول آنكه تنها است و ياورى ندارد دويم آنكه رعايت وصيت حضرت رسول خدا مىكند كه او را امر كرده است كه شمشير نكشد سيم آنكه جميع قبايل عرب از او كينه‌ها در دل دارند اگر اينها نبود الحال خلافت به او برگشته بود آيا فراموش كردى روز احد كه همه ما گريختيم و او به تنهائى شمشير كشيد و علم داران و شجاعان ايشان را به خاك هلاك انداخت تو فريب خالد را مخور و تا او متعرض ما نشود تو متعرض او مشو . مؤلف گويد اگر چه اكثر سنيان خواسته‌اند كه امر عمر و أبو بكر را بقتل امير المؤمنين اخفا كنند و صريحا در اكثر كتب خود روايت نكرده‌اند اما حرف زدن أبو بكر را در نماز پيش از سلام و خطاب بخالد را نقل كرده‌اند و آن قرينهء واضحه است بر صدق روايات شيعه در اين باب چنانچه ابن ابى الحديد نقل كرده است كه از استاد خود ابو جعفر نقيب پرسيدم كه آيا حق است قصه خالد و امر أبو بكر و عمر او را بقتل على عليه السّلام ابو جعفر گفت گروهى از سادات علوى اين را روايت كرده‌اند ايضا روايت كرده‌اند كه مردى آمد نزد زفر بن هذيل شاگرد ابو حنيفه و از او سؤال كرد از آنچه ابو حنيفه ميگويد كه جايز است بيرون آمدن از نماز به غير سلام مانند سخن گفتن و فعل كثير وحدت زفر گفت جايز است چنان كه أبو بكر در تشهد گفت آنچه گفت آن مرد گفت چه بود آنچه أبو بكر گفت زفر گفت بر تو نيست كه آن سؤال كنى او مكرر پرسيد زفر گفت بيرون كنيد اين مرد را كه از اصحاب أبو الخطاب خواهد بود پس ابن ابى الحديد از نقيب پرسيد كه تو چه ميگوئى او تقيه كرد و گفت من بعيد مىدانم اما اماميه روايت كرده‌اند و فضل بن شاذان در كتاب ايضاح اين قصه را به نحوى كه مذكور شد از سفيان بن عيينه و حسن بن صالح بن حى و أبو بكر بن عياش و شريك بن عبد اللَّه و جمع ديگر از فقهاى عامه روايت كرده است و گفته از سفيان و ابن حى و وكيع پرسيدند