تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
خلافت بيرون مىآمدم فاطمه ( ع ) فرمود آنچه على گفت و كرد خوب كرد و آنها كارى كردند كه خدا جزاى ايشان را خواهد داد محمد بن مسلم ابن قتيبه كه از اعاظم علماء و مورخين عامه است قصهء سقيفه را در تاريخ خود به نحوى كه گذشت مبسوط تر از آن روايت كرده است تا آنكه گفته است چون به ابو بكر خبر رسيد كه جمعى تخلف از بيعت او كردند و در خانه على جمع شده‌اند عمر را بسوى ايشان فرستاد و آنها را طلبيد چون ابا كردند از آمدن عمر هيزم طلبيد و گفت به حق آن خدائى كه جان عمر در دست اوست يا بيرون بيائيد يا خانه را با هر كه در آن هست ميسوزانم مردم گفتند فاطمه ( ع ) در اين خانه است گفت هر چند كه او باشد ميسوزانم پس همه بيرون آمدند و بيعت كردند مگر على كه گفت به خدا سوگند ياد كرده‌ام كه تا قرآن را جمع نكنم از خانه بيرون نيايم پس فاطمه ( ع ) بر در خانه ايستاد و گفت من قومى بىحياتر و بدكردارتر از شما نديده‌ام جنازهء رسول خدا را در پيش ما گذاشتيد و بدون مصلحت ما متوجه غارت خلافت شديد پس عمر بنزد أبو بكر آمد و گفت على را كه تخلف از بيعت كرده است چنين در خانه ميگذارى أبو بكر قنفذ را گفت برو على را بياور قنفذ رفت و گفت خليفهء رسول اللَّه تو را ميطلبد حضرت فرمود چه زود دروغ بر رسول خدا بستيد چون اين خبر را آورد أبو بكر گريست و گفت برو بگو امير المؤمنين تو را ميطلبد چون اين را گفت حضرت گفت سبحان اللَّه امرى را دعوى مىكند كه از او نيست چون قنفذ اين رسالت را آورد باز أبو بكر گريست پس عمر برخاست و جمعى را با خود برداشت و بدر خانهء فاطمه ( ع ) آمد و در را كوبيد و چون حضرت فاطمه ( ع ) صداى ايشان را شنيد گريان شد و صدا بلند كرد كه يا رسول اللَّه ما چه كشيديم بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابو قحافه چون مردم صداى گريهء آن حضرت را شنيدند گريان برگشتند و نزديك بود كه دلهاى ايشان شكافته و جگرهاى ايشان پاره پاره شود و عمر با جمعى ماند تا على را بدر آورد و بنزد أبو بكر رسانيد پس به او گفتند بيعت كن گفت اگر نكنم چه خواهيد كرد گفتند به خدا سوگند كه گردنت را مىزنيم على گفت پس بندهء خدا و برادر رسول خدا را خواهيد كشت عمر گفت بندهء خدا بلى و برادر رسول خدا نه و أبو بكر ساكت بود و سخن نميگفت عمر گفت با أبو بكر كه در باب او چه امر ميكنى گفت من او را اكراه نميكنم بر امرى تا فاطمه ( ع ) در پهلوى او است پس على بنزد مرقد حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رفت و فرياد كرد كه
ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي
پس عمر به ابو بكر گفت بيا برويم بخانهء فاطمه ( ع ) كه او را بغضب آورديم چون آمدند و رخصت طلبيدند فاطمه ايشان را رخصت نداد پس به خدمت حضرت امير عليه السّلام آمدند و استدعا كردند كه او رخصت بطلبد حضرت امير عليه السّلام از