آماق : جمع موق ، به معنى گوشهء ( 1 ) چشم كه به طرف بينى واقع است . و ذرفات : جمع ذرف به معنى سيل ، و اضافهء ذرفات به دموع ، اضافهء صفت به موصوف است ، و در بعضى نسخ ، « زفرات » واقع است كه جمع « زفره » باشد و زفره از سينه نَفَسِ دردناك كشيدن است . و بر اين تقدير اجرا ظاهر نيست و محتاج است به تكلّفى ؛ يعنى : جارى گردان ، بار خدايا ، به جهت ترسناكى كه مرا هست از تو ، از گوشههاى چشم من سيلهاى اشكها را يا قطرات اشكها را ، يا چون كسى خوف كند و از كسى ترسد ، گريه در گلوى او مىپيچد و بيرون نمىآيد و نَفَسِ دردناك مىكشد . پس ممكن است [ كه ] معنى اين باشد كه : روان گردان يا ريزان گردان از جهت مخافتى كه مراست از تو از گوشههاى چشم من گريههاى در گلو پيچيده را كه نفسهاى دردناك از آن مُشعِر است ، يا اشكهاى صدادار و گريههاى آوازدار دارد .
ميراث حديث شيعه — صفحة 193
مساهمون: مهدى مهريزى
ص١٩٣
. ادّب أي : أصلح ، و در بعضى نسخ به ذال مجمعه واقع گرديده است به معنى : اطرد و امنع .
والنزق : الخفة والطيش ، ونزق الفرس كنصرنزا اي : وثب .
و الخرق : ضدّ الرّفق .
و ازمّة : جمع زمام ، و زمام : مهار شتر .
والقنوع : بفتح القاف : القناعة ، وبضمها : السّؤال .
يعنى : شايسته و درست گردان ، خداوندا ، خفّت مزاج و سبكبارى و بدخويى و سركشى خوى بد را از من به مهارهاى قناعت كردن . تشبيه نموده نفس را به شتر سركش بدخويى ، و سؤال تذلّل و خوارى و انقياد و تأديب نفس نموده كه به منزلهء مهار است .
بدان كه از قناعت كردن و به اندكْ بضاعت ، راضى شدن ، غنا و تفوّق بر خلق خدا
هامش
( 1 ) . خ ب : كنج .