و مُدرك و باقى خواهد بود ، كه اگر چنين نباشد ناقص باشد ، و نقص عيب است و معيوب خدايى را نشايد .
[ دليل منزّه بودن از صفات سلبى ]
و باز ، دليل است بر عدم زيادتى وجود و ساير صفات كمال بر ذات او - جلّ شأنه - ، زيرا كه هر چه آن را عقل تحليل به شىء و وجود تواند كرد - به اين معنى كه هر چه وجود زايد بر ذات او باشد - هر آينه ، اتصاف او به وجود علّت طلبد ، و حينئذ ، اگر علت اتّصاف ذات او باشد ، به وجود لازم آيد تقدّم اتصاف او به وجود بر تأثير اتّصاف در وجود ؛ زيرا كه عقل حاكم است به اين كه ايجاد فرع وجود است . پس اگر وجود سابق ، عين وجود لاحق باشد ، تقدّم شىء بر نفس لازم آيد ، و اگر غير باشد ، نقل كلام به اتصاف آن وجود كنيم . پس تسلسل لازم آيد در وجود ، يا انتها به وجودى كه عين ذات باشد كه وجود وجوب بالذّات است ، و چون وجود از او منفك نشود ، پس مستمر الوجود و باقى باشد .
و تصرّف در سماويات از طلوع و غروب و اختلاف حركات در سرعت و بُطؤ بر
نظم عجيب و ترتيب غريب و زوال و انتقال و تغيّر از حالى به حالى و از شأنى به شأنى ، ادلّ دليلى است بر اين كه اينها مسخّرند ، تحت امر يگانه قادر الذاتى كه به فرمان او كار مىكنند ، و اينها فعل طبايع نتواند بود كه اگر فعل طبايع باشد ، اين همه اختلاف در آنها نمىباشد .
[ دليل بطلان قول دهريان و طبيعيان ]
و باز ، دالّ است كه موجد آنها قادر مختار است كه اگر خواهد كند ، و اگر نخواهد ، نكند ، نه موجب كه اثر او از او جدا نشود و لازمهء ذات او باشد ؛ زيرا كه به اين همه افعال محكمهء متقنه كه مشتمل است بر منافع بسيار و فوايد بىشمار كه وضعى از آن از اوفق متصوّر نمىتواند بود ، عقل حكم مىكند كه به ايجاب نمىتواند بود ، كه اگر به عنوان ايجاب باشد ، اگر چه بعضى متضمّن فوايد باشد ، بعضى نخواهد بود ، مانند فعل آتش ، و چون همهء افعال متضمن حِكَم و مصالح است ، پس صدور آنها به اراده و اختيار است .