( 2 ) مشاهده مىتواند شد و كوشكى كه در آدم قرار فرموده ، دو جهت در اوست : جهتى در عالم غيب ، و جهتى در عالم شهادت بر مثال عرش الهى كه « قلب المؤمن ، عرش الله الأعظم » . پس خداوند عالميان را به آن موضع ، سر و كارى هست . و اين مقدّمات را كه معلوم نمودى و اطّلاع فى الجمله بر اوصاف و اعضا و اجزا حاصل نمودى ، و عالم ارواح و اجسام را شناختى ، و باقى و فانى از هم فرق كردى ، و مجموع موجودات عالم علوى و سفلى را در خود مشاهده نمودى ، و خود را وعاء معانى عالم يافتى ، چنان كه حكما گفتهاند ، و بر حقايق خود و تركيب و تأليف اجزاى خود واقف شدى ، دانستى كه چنين مصنوعى را البته و بلا شك ، صانعى بايد ، واجب الوجود ، عالم ، قادر ، قديم ، ازلى ، ابدى ، سرمدى ، حكيم ، سميع ، بصير ، متكلّم ، صادق ، باقى ، خالق ، رازق ، اوّل ، آخر ، ظاهر ، باطن ، كه نه جوهر است و نه عرَض ، نه جسم و نه جان ، و نه ساكن و نه متحرّك ، و نه جاهل و نه زايل ، و نه متّصل و نه منفصل ، و نه بيفزايد و نه بكاهد ، و نه محتاج به حلول باشد و نه متّحد شود به چيزى ، و نه محلّ حوادث باشد و نه زمان و نه مكان خواهد ، و نه حدوث و نه تغيير بر او روا باشد ، و هر چه در وهم و فهم آيد كه او چنان باشد نه چنان باشد ، « سبحانك ما عرفناك
ميراث حديث شيعه — صفحة 121
مساهمون: مهدى مهريزى
ص١٢١
ظاهر ، قوايى است كه آدمى ادراك آنها مىكند ، امّا قوايى كه باطناند ، آيا عدد ايشان چند است ؛ يا يكى است كه جهات اعتباريه در اوست ، يا ملائكه چندند كه به امر حق - جلّ و علا - اين امور را به عمل مىآورند ، حَسَب الواقع ، ادراك نتوان كرد .
و چنانچه عالم باطن را جز خدا نداند ، عالم باطن انسان را جز خدا نداند . پس سواى افعال عباد كه موجد آنها بندگاناند ، موجد مخلوقات و آلات و ادَوات خداست و غرايب بىشمارى خداى - عزّوجلّ - در آدم قرار [ داد ] فرموده و در مقام كشف
« سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ »
. ( 1 )
« وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ »
هامش
( 1 ) . فصلت ، آيهء 53 .
( 2 ) . ذاريات ، آيهء 20 - 21 .