مشرق به مغرب حركت مىكنند . و ديگرى ، حركت خاصّه است كه هر يك براى خود دارند كه آن حركت از مغرب به سوى مشرق است ، مانند مورى كه بر روى سنگ آسيا به جانب چپ حركت كند و آسيا را به جانب راست حركت دهند . پس مور دو حركت مختلف مىكند : يكى به اراده كه از پيش روى خود مىكند ، و يكى به كراهت و جبر ، كه آسيا او را به پس مىگرداند . اگر حركات ايشان از نفس طبايعشان مىبود ، چرا همه ساكن نمىبودند ؟ و چرا همه از برج به برج منتقل نمىشدند ؟ زيرا كه اهمال ، يك معنى است . چگونه از آن دو حركت مختلف به اندازهء مقرّر به حساب راست به عمل مىآيد ؟ پس ظاهر مىشود كه اين دو حركت مختلف متّسق منتظم به تدبير مدبِّر و تقدير مُقدّر حكيمِ عليم است كه آنها را حركت مىدهد بر وفق ارادهء خود و انتقال مىدهد ( 1 ) بر وفق مشيت خود .
[ دليل ديگر بر رد قول طبيعيان ]
و باز ، بعضى از ايشان ثابتاناند و بعضى متغيّرند . اگر همه بر يك نسق مىبود ،
مىگفتند : اين ، فعل طبايع است .
[ دليل ديگر بر ردّ قول طبيعيان و منجمان ]
و باز ، اگر اختلاف در اوضاع آنها نسبت به يكديگر نمىبود ، دلالتى كه از اوضاع نجوم مىكردند و از اختلافات اوضاع نسبت به يكديگر ( از مقابله و مقارنه و تثليث و تربيع و تسديس ) بر امورى كه در عالم بعد از اين حادث مىشد راست مىآمد و يكى از اسباب علوم انبيا و اوصيا بر طرف مىشد .
[ دليل بطلان قول طبيعيان و اثبات علم و قدرت ]
و باز ، اگر همه منتقل مىبودند و حركات سريعه مىكردند براى سير سيارات منازل و بروج معلومه ، به هم نمىرسيد و نامها و علامتهاى بروج ، بر طرف مىشد ،
هامش
( 1 ) . خ ب : مىنمايد .