به خون غلتيده دل از هجر رويت * تو خود بر حالت زارش گواهى
رها بنمودهاى تير غمت را * بخونآلوده قلب بىگناهى
« بنائى » از فراقت شكوه دارد * به غير از تو ندارد دادخواهى
ميرزا حسين مالميرى
در تاريخ يزد مسطور است كه ميرزا حسين مالميرى مستوفى يزد بوده است .
رباعى
كو بينش پاك ، چشم بستن ز غرض * كو همّت پيوند گسستن ز غرض
شد ريخته آبروى چندانكه نماند * يك قطره براى دست شستن ز غرض
اوجى يزدى « 1 »
از مشاهير سخنوران يزد بوده تاريخ وفاتش معلوم نشد .
رباعى
زاهد ز مى ناب نخواهيم گذشت * زين گوهر ناياب نخواهيم گذشت
هرچند كه اين آب گذشت از سر ما * ما از سر اين آب نخواهيم گذشت
ساكت يزدى « 2 »
نامش شاه ابراهيم ، او مردى بزرگ بوده است .
از اوست :
دل براى خود نمىنالد در اين وادى عبث * چون جرس گمگشتهاى دارد كه شيون مىكند
*
اين وصيت كرد بلبل چون لب از فرياد بست * در چمن آرامگاه من به زير گل كنيد
هامش
( 1 ) . تذكره سخنوران ، ص 27
( 2 ) . تذكره روشن ، ص 281