تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
به خون غلتيده دل از هجر رويت * تو خود بر حالت زارش گواهى رها بنموده‌اى تير غمت را * بخون‌آلوده قلب بىگناهى « بنائى » از فراقت شكوه دارد * به غير از تو ندارد دادخواهى

ميرزا حسين مالميرى

در تاريخ يزد مسطور است كه ميرزا حسين مالميرى مستوفى يزد بوده است . رباعى
كو بينش پاك ، چشم بستن ز غرض * كو همّت پيوند گسستن ز غرض شد ريخته آبروى چندانكه نماند * يك قطره براى دست شستن ز غرض

اوجى يزدى « 1 »

از مشاهير سخنوران يزد بوده تاريخ وفاتش معلوم نشد . رباعى
زاهد ز مى ناب نخواهيم گذشت * زين گوهر ناياب نخواهيم گذشت هرچند كه اين آب گذشت از سر ما * ما از سر اين آب نخواهيم گذشت

ساكت يزدى « 2 »

نامش شاه ابراهيم ، او مردى بزرگ بوده است . از اوست :
دل براى خود نمىنالد در اين وادى عبث * چون جرس گمگشته‌اى دارد كه شيون مىكند
*
اين وصيت كرد بلبل چون لب از فرياد بست * در چمن آرامگاه من به زير گل كنيد
هامش
( 1 ) . تذكره سخنوران ، ص 27 ( 2 ) . تذكره روشن ، ص 281