تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
از اوست :
ديده را سيل است درد عشق و دل را آتش است * هر دو يك جنسند اينجا آب و آنجا آتش است
نيز
زمرّدپوش شد لعل لب آن دل‌ستان آخر * به رَغمِ دوستان شد سبز ، حرف دشمنان آخر
*
به دستى سنگ و دستى تيشه دارم * من از خود بيشتر انديشه دارم

هاشم

از سادات موسوى ابرقوه بوده و اشعار زير از اوست :
مىميرم از غمت نگهى كن كه جان من * بىرخصت نگاه تو بيرون نمىرود
*
به بدنامى ز پيشم راند خودكامى كه من دارم * كجا يابم برش ره با چنين نامى كه من دارم چه حاجت درد خود گفتن برِ قاصد چو مىدانم * كه از خجلت نخواهد گفت پيغامى كه من دارم

يارى يزدى « 1 »

شاعرى لطيفه‌سنج و بذله‌پرداز بوده آنگاه كه به اتهام قتل گرفتار آمد مطلبى موزون كرده به گوش حاكم رسانيد و او نيز از سر خونش درگذشت . از اوست :
از قتل من خواهد شد آن فردا تماشائى دگر * چيزى نماند از عمر من مائيم و فردائى دگر
رباعى
رسواشدهء حريم جانان مائيم * دل‌سوختهء وادى هجران مائيم
هامش
( 1 ) . تذكره روز روشن - خوش‌گو ، حرف ى
تذكره شعراى يزد — صفحة 653 | عباس فتوحى يزدى