رافع يزدى « 1 »
ميرزا محمّد رفيع يزدى از وطن راهى دهلى گرديد و هم در آنجا دلبستگى حاصل نمود .
از اوست :
در زير تيغ هركه به رويت نگاه كرد * زان پيشتر ، كه كشته شود خونبها گرفت
*
مىخواست مه نو ، كه چو ابروى تو باشد * آخر ز كجيهاى تو انگشتنما شد
غنى « 2 »
ميرزا محمّد غنى از سادات عريضى و اشعارش طبيعى و غريزى او منشى و مستوفى ماهر و سخنورى شاهر بوده است .
نثار آن كف پا مىكنم اين اشك خونين را * مبادا رنجه گرداند حنا گلبرگ نسرين را
به عزم جلوه چون پا در ركاب دلبرى آرد * كند لبريز برگ ياسمين پيمانهء زين را
غالب يزدى « 3 »
در اغلب تذكرهها ذكرى از غالب يزدى هست ولى آثارش مغلوب حوادث شده يا بدست ما نيامد .
با وجود آنكه روزم تيره از زلف مهى است * مشعل خور روشن از آه سحرگاه من است
بر كدامين كوى بتواند دل از غم رو كند * زان كه هرجا مىروم اين دل به همراه من است
راقم « 4 »
نامش سعيد الدّين محمّد از حكّام و فرمانروايان دار العباده بوده است .
هامش
( 1 ) . تذكره صبا ، ص 235
( 2 ) . تذكره خوشگو - حرف غ
( 3 ) . آتشكده يزدان ، ص 312
( 4 ) . تاريخ يزد آيتى