تا كجا با چشمبنديهاى شب * گوش بر فرمان بىبنيادها
موقع تقسيم خورشيد است و بس * در غروب اين خرابآبادها
باز مائيم و همان بُغض غريب * تا ظهور سرخ طوفانزادها
بزرگ
و چشم حادثه زنجير خوابهاى بزرگ * پُر است گوش زمين از عتابهاى بزرگ
چنان به ريشه آئينه سنگ و تيشه زدند * كه صخرههاى سياهند قابهاى بزرگ
كوير ( كوزه به دوش ) است و عابران عطش * در انتظار نشسته سرابهاى بزرگ
هنوز سايه خفاشهاى خونآشام * عبور مىكند از انتخابهاى بزرگ
و دستهاى پر از چركْ روى شانه زخم * بهانهايست براى ثوابهاى بزرگ
پُر از دريغ و درنگيم و پاى رفتن نيست * نمىرسيم مگر با شتابهاى بزرگ
غبار جاده ، غروب ، سوار ، اشك خدا ! * تمام مىشود اين اضطرابهاى بزرگ ؟