تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
شمع‌هاى دلربا
شمع‌ها در دلربايى ماهرند * زود قلب شاپرك را مىبرند با يكى لبخند شعله اين‌چنين * صد هزاران دل به عالم مىخرند جلوه‌اى از عشق سرخ داده‌اند * زين نشان از ماه هم زيباترند حرف‌هاشان از محبّت وز وفا * كرده غوغايى كه گويى شاعرند از غم عشاق سوته جانشان * در فغان و بس پريشان خاطرند تا بسوزاندند عاشق را ز مِهر * از هجوم اشك سرتاپا تَرَند آن‌قدر گريند تا در زندگى * لحظه‌اى چون بگذرد خاكسترند
اشك تقدير
دل را به دل دلبر دلدار سپردم * از داد دل و دلبر و دلدار بمُردم عاشق شدم و از همه عالم ببُريدم * اشكى شدم و از رُخِ تقدير چكيدم تا عشق در اين سينهء پردرد نهادم * هر ذرّه از اين عشق مرا داد به بادم شد چشم من از داغ غم عشق پر از خون * عشق آمد و گشتم مَنِ بيچاره چو مجنون آن عشق كه هستى مرا بُرد ز دستم * گرديد خود او همه بود و همه هستم او كرد مرا واله و ديوانه و شيدا * سوزاند مرا از غم دلدار سراپا نوشاند ز جام غم خود بر مَنِ نالان * آن جام شد اشك و به رُخم ريخت چو باران واى از غم عشق و غم يار و غم دورى * هرگز نتوان كرد در اين درد صبورى من گرچه همه عمر خود از عشق بدادم * من گرچه قدم درر قدم غصّه نهادم من گرچه شدم بىكس و ديوانه و رسوا * من گرچه بديدم به ره عشق بلاها من گرچه شدم طرد ز عشق از همه عالم * من گرچه مدام از دل و از عشق بنالم هرگز نشوم از طلب عشق پشيمان * از عشق و از اين شعر منم زنده به دوران آزاده‌ام و من به جهان زادهء عشقم * از عشق دهم جان كه جان‌دادهء عشقم اميد كه دل‌ها همه از عشق شود پُرعشق * است كه اندر صدف دل بشود دُر
شب سوگوار
بگفتم با كسى در عالَمِ خود * تو مىدانى چرا شب‌ها كبود است