كه سر از كاسهء زر برزده بود * در وراى دل اين دشت سترگ
جنگلى بود ز تاك * كه ثمرهاى فراوانِ پُرزمزمهاش
طعنه به گنج زمرد مىزد * فرش اين دشت عظيم
گندم همّت مردانى بود * كه پگاهى تا شام
بذرى از مهر و محبت به دل تيرهخاك مىكاشتند
. . . الخ
كوير من
كوير من ! اى آرام جان * بىتو آرامى نباشد
صد قدم ، گامى نباشد * در ميان موجهاى هايل
و شبهاى تار * با وجود تو و انبوه حضورت
صد دهن ، كامى نباشد * گرچه بىجاست ،
غنودن در كنار پهنهء لرزان ساحل * چون تو دريايى
مرا باكى ز طوفان * و هجوم موج و
« گردابى چنين هايل » * نباشد .
*