تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
و مىگويد خداحافظ نخستين يار ديرين را * و بعدش عشق و مَرد و كودكى آرام و شيرين را و فردا باز مىگويد چه خوشبختم خداوندا * و سر را مىدهد بالا و حالا دين و آئين را سلامى مىدهيش افسوس از يك سر تكان دادن * كه باور مىكند يادش رود دنياى پيشين را تو پشت پلك دل هى التماسش مىكنى شايد * هواى اشتهاى ديشب و آن روزهاى شاد و غمگين را نخستين قصهء بىياورى را ياد مىآرى * كه مىگويد خداحافظ نخستين يار ديرين را
و نيز از اوست :
آمد شبى كنار زنى مردى از كجا * با كفشهاى برهنه با خاطرى رها زُل زد به انتحار خودش ساعتى نشست * گويا نخوانده بود خبرهاى تازه را چشمش به دستهاى زنى خيره مانده بود * شايد براى اينكه نمىشد رسيد تا تا يك شب از نگاه خودش دور تر گذشت * فهميد گم نبوده ولى رفته بوده با با اينكه زن مدام در او ضجّه مىكشيد * شك مىدميد پشت سرش گيج و بىصدا مرد از درون زن همه‌شب ناله مىكشيد * در انتظار نقطه پايان ضربه‌ها يعنى كسى چگونه سَرَك مىكشيد به * احساسهاى مرده مردى گريزپا مردى زنى كنار زنى مردى از كجا * با كفشهاى برهنه نه ، با خاطرى رها

ميرزائى

الهه ميرزائى ، فرزند رمضانعلى ، خواهر كوچكتر الهام ميرزائى ، در 25 مرداد 1361 ش در يزد تولّد يافت . وى دانشجوى رشتهء حقوق دانشگاه پيام نور ميبد است . او فعّاليت شعرى خود را از سال 1375 ش آغاز كرد و بيشتر در قالب غزل شعر مىسرايد . اين عشق به مقصد برساند
به كجا مىرود اين تير ؟ * آنجا كه دلدار ، سپر را برساند خيزد مشت ز آتشكدهء دل * جوشد و تيرش برهاند آنجا كه اگر زنده بماند * خيزد ، كه دلدارْ تير به مقصد برساند مشتْ گره كرده و سينه سپر او * جوشد ، كه اين عشق مرا اوج رساند