تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
روح در رنج و عذاب است و همه تن مجروح * گرچه هرجا كه روى از گل و ريحان سخن است در گلستان جهان برگ گلى باقى نيست * جاى بلبل زغن و خار به جاى چمن است زندگى بزم دل‌آرا و عجب در اين بزم * جاى پيراهن اطلس به تن ما كفن است چشم دل باز كن آنگاه بنه پا در راه * بس كمين كرده به هر راه دو صد راهزن است غارتت مىكند و مىدهد هستيت به باد * دزد مكّاره كه آگاه به هر فوت و فن است هركه در آينه دهر به‌جز خويش نديد * فكر ما كى بود آن‌كس كه گرفتار من است
گذر عمر و صلاح تقدير
روزى در آينه زيبارويى * صورت خويش بديد و خنديد گفت آن‌كس كه ببيند رخ من * آن‌چنان است كه روى مه ديد راستى دست تواناى چه كس * وسمه بر طاق دو ابروم كشيد وه چه نقاش هنرمندى بود * آنكه آورد چنين جلوه پديد بين كه مژگان مرا چون آراست * موى گيسوى مرا چون تابيد جشن بسيار يقين بر پا شد * مادر دهر مرا چون زاييد چون فلك قدر مرا مىدانست * جامه از بهر من اين‌گونه بريد سالها رفت و ز دور ايام * رنگ رخساره آن ماه پريد از كمانِ قد او يكباره * پشت آن آينه انگار خميد چهره پرچين و شكن ديده تهى * پشت خم‌گشته و گيسوى سپيد باورش چون نشد آن جور زمان * خويش را بار دگر در آن ديد چين به پيشانى بختش افتاد * اشك بر گونهء زردش غلتيد نخوتش صورت نقمت بگرفت * شد سرافكنده و بر خود لرزيد جامهء كبر ز تن بيرون كرد * جامهء عزلت و خوارى پوشيد ساغر چشم به صد سنگ شكست * جامهء عيش به صد تيغ دريد چون جفاى فلك از شاخهء عمر * گل زيباى جوانى را چيد مرغ حق آمد و آن مرغ خيال * از سر شاخهء اميد پريد سر به هشيارى و بيدارى داد * از ديارِ خوشِ غفلت كوچيد گذر عمر و صلاح تقدير * هر دو جامى است كه بايد نوشيد