روح در رنج و عذاب است و همه تن مجروح * گرچه هرجا كه روى از گل و ريحان سخن است
در گلستان جهان برگ گلى باقى نيست * جاى بلبل زغن و خار به جاى چمن است
زندگى بزم دلآرا و عجب در اين بزم * جاى پيراهن اطلس به تن ما كفن است
چشم دل باز كن آنگاه بنه پا در راه * بس كمين كرده به هر راه دو صد راهزن است
غارتت مىكند و مىدهد هستيت به باد * دزد مكّاره كه آگاه به هر فوت و فن است
هركه در آينه دهر بهجز خويش نديد * فكر ما كى بود آنكس كه گرفتار من است
گذر عمر و صلاح تقدير
روزى در آينه زيبارويى * صورت خويش بديد و خنديد
گفت آنكس كه ببيند رخ من * آنچنان است كه روى مه ديد
راستى دست تواناى چه كس * وسمه بر طاق دو ابروم كشيد
وه چه نقاش هنرمندى بود * آنكه آورد چنين جلوه پديد
بين كه مژگان مرا چون آراست * موى گيسوى مرا چون تابيد
جشن بسيار يقين بر پا شد * مادر دهر مرا چون زاييد
چون فلك قدر مرا مىدانست * جامه از بهر من اينگونه بريد
سالها رفت و ز دور ايام * رنگ رخساره آن ماه پريد
از كمانِ قد او يكباره * پشت آن آينه انگار خميد
چهره پرچين و شكن ديده تهى * پشت خمگشته و گيسوى سپيد
باورش چون نشد آن جور زمان * خويش را بار دگر در آن ديد
چين به پيشانى بختش افتاد * اشك بر گونهء زردش غلتيد
نخوتش صورت نقمت بگرفت * شد سرافكنده و بر خود لرزيد
جامهء كبر ز تن بيرون كرد * جامهء عزلت و خوارى پوشيد
ساغر چشم به صد سنگ شكست * جامهء عيش به صد تيغ دريد
چون جفاى فلك از شاخهء عمر * گل زيباى جوانى را چيد
مرغ حق آمد و آن مرغ خيال * از سر شاخهء اميد پريد
سر به هشيارى و بيدارى داد * از ديارِ خوشِ غفلت كوچيد
گذر عمر و صلاح تقدير * هر دو جامى است كه بايد نوشيد