تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
كشتى به گِل نشسته
به هر درى كه مىزنم دوباره بسته مىشود * بلور ناز و زخمىِ دلم شكسته مىشود من از تبار آفتاب و آتش و حرارتم * كجا دل هوائيم به خاك بسته مىشود كجا توان به سرزمين آفتاب پر كشيد * در اين زمان كه چشم روز ، زود خسته مىشود حضور سبز تو مرا ، اميد زنده ماندن است * و نامم از كلام گرم تو خجسته مىشود چه خوب درك مىكنى كه ريشه‌هاىِ جان من * بدون دستهاى عاشقت گسسته مىشود هميشه بىحضور تو دلم بهانه مىكند * و سينه مثلِ كشتى به گِل نشسته مىشود اگر تو لحظه‌اى به دشت عشق رو بياورى * هزار لاله در مسير دسته‌دسته مىشود
مرگ در پاييز
تنهاىِ تنهاىِ تنها اى كاش اينجا بميرم * امروز هم ديرِ دير است نگذار فردا بميرم چشمان بارانى تو روح مرا مىنوازد * آنجاست كاشانهء من بايد همان‌جا بميرم در كوچه‌هاى ترنّم نى مىزند پيرمردى * موسيقىاش مىگذارد آرام و تنها بميرم من ساحلى خشك و خسته مثل كويرى شكسته * بگذار با درد و اندوه ، با داغ دريا بميرم پاييز را مىشناسم ، فصلى است زرد و پريشان * امّا دلى ساده دارم ، اى كاش آنجا بميرم

ملكى

سيّد بهنام ملكى ، در سال 1357 ش در ابركوه متولّد شد . وى تحصيلات خود را تا دورهء كارشناسى آبيارى در دانشگاه سيستان و بلوچستان ادامه داد . او در سال 1369 ش سرودن شعر را آغاز كرد و در دورهء دانش‌آموزى مقام اول استانى را كسب كرد . در ذيل نمونه‌اى از اشعار او نقل مىشود : فرجام
مرا در انزواى درد كشتند * دلم را مردمى نامرد كشتند ميان شعله‌هاى سركش عشق * وجودم را به آهى سرد كشتند جلاى طينت آئينه‌ام را * ميان لايه‌هاى گرد كشتند و وقتى سبز بودم اهل پاييز * بهارم را به رنگ زرد كشتند
تذكره شعراى يزد — صفحة 622 | عباس فتوحى يزدى