تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
شاخه چون دست دعاست * رو به بالا صبح و شب رو به عرش كبرياست * نشكنيد اين دست‌ها را نشكنيد * شاخه‌ها را نشكنيد شاخه سرشار از صفاست * برگهايش دفترى از معرفت شاخه سرشار از خداست * حرمت آينه‌داران خدا را نشكنيد شاخه‌ها را نشكنيد
كيمياگر
زر نباشد ، شر نباشد * فتنه‌اى ديگر نباشد خون و عصيان ، رنج و حرمان * و آتش اين جنگ ويرانگر نباشد كيمياگر ، هاى سر بردار از خواب كهن * خيز تا صلح و صفا را حس كنيم هرچه مس‌ها را طلا كردى بس است * همتى كن تا طلا را مس كنيم
پيمان‌شكن « 1 »
اى گل چرا اين‌گونه‌ام در شهر رسوا مىكنى * با دلربايىهاى خود مشت مرا وا مىكنى من از تو اى پيمان‌شكن اميد يارى داشتم * دستت مريزاد اين‌چنين با ما مدارا مىكنى ؟ گاهى ز شور عاشقى صد شعله در جان مىزنى * گاهى ز بار غصه‌ها پشت مرا تا مىكنى رسواى شهرى گشته‌ام بس گرد كويت گشته‌ام * رسوا شوى اى سنگدل ما را تو رسوا مىكنى اى غم تو هم گويا چو من باور نكردى وعده‌اش * كز بهر ترك خانه‌ام اين پا و آن پا مىكنى هيچ اى محبّت بر دل سنگش اثر نگذاشتى * هرچند گفتى كارها با سنگ خارا مىكنى
هامش
( 1 ) . استقبال از شعر ( غنچه خندان ) شهريار .