شاخه چون دست دعاست * رو به بالا صبح و شب
رو به عرش كبرياست * نشكنيد اين دستها را
نشكنيد * شاخهها را نشكنيد
شاخه سرشار از صفاست * برگهايش دفترى از معرفت
شاخه سرشار از خداست * حرمت آينهداران خدا را نشكنيد
شاخهها را نشكنيد
كيمياگر
زر نباشد ، شر نباشد * فتنهاى ديگر نباشد
خون و عصيان ، رنج و حرمان * و آتش اين جنگ ويرانگر نباشد
كيمياگر ، هاى سر بردار از خواب كهن * خيز تا صلح و صفا را حس كنيم
هرچه مسها را طلا كردى بس است * همتى كن تا طلا را مس كنيم
پيمانشكن « 1 »
اى گل چرا اينگونهام در شهر رسوا مىكنى * با دلربايىهاى خود مشت مرا وا مىكنى
من از تو اى پيمانشكن اميد يارى داشتم * دستت مريزاد اينچنين با ما مدارا مىكنى ؟
گاهى ز شور عاشقى صد شعله در جان مىزنى * گاهى ز بار غصهها پشت مرا تا مىكنى
رسواى شهرى گشتهام بس گرد كويت گشتهام * رسوا شوى اى سنگدل ما را تو رسوا مىكنى
اى غم تو هم گويا چو من باور نكردى وعدهاش * كز بهر ترك خانهام اين پا و آن پا مىكنى
هيچ اى محبّت بر دل سنگش اثر نگذاشتى * هرچند گفتى كارها با سنگ خارا مىكنى
هامش
( 1 ) . استقبال از شعر ( غنچه خندان ) شهريار .